نخستين لبخندى بود كه از آن حضرت پس از رحلت پدرش مشاهده مىشد « 1 » .
در آخرين روز از زندگى آن حضرت ، اندكى بهبودى در او مشاهده مىشد و آن حضرت ، شادى و سرور خود را آشكار مىكرد ؛ زيرا دانسته بود كه در آن روز به پدرش ملحق مىشود . پس ، دو فرزندش را شستشو داد و براى آنها غذايى تهيه كرد كه براى آن روزشان كافى بود و به آنها گفت تا براى زيارت قبر جدشان خارج شوند ، در حالى كه آخرين نگاه را بر آنها مىانداخت و قلبش از درد و وجد ، در رنج بود .
( 1 ) حسنين ، خارج شدند و در دل ، احساسى مبهم داشتند . آنان نشانههاى هولناكى را دريافتند كه آنها را غرق در غم و اندوه ساخت . پارهء تن پيامبر روى به سلمى بنت عميس [ اسماء بنت عميس ] كه پرستارى و خدمتش را بر عهده داشت ، كرد و به او گفت : « اى مادر ! » .
او گفت : بله ، اى محبوب پيامبر خدا ! فاطمه فرمود : « جهت غسل ، آبى برايم آماده ساز » .
او برخاست و براى وى آب آورد و آن حضرت ، غسل نمود و باز به وى فرمود : « جامههاى جديدم را برايم بياور » .
جامههايش را به وى داد و آن حضرت بار ديگر به او گفت : « بستر مرا در وسط منزل قرار ده » .
( 2 ) سلمى [ اسما ] سخت مضطرب شد و لرزه بر اندامش افتاد ؛ زيرا دانست كه مرگ يادگار پيامبر فرا رسيده است .
سلمى [ اسما ] آنچه را از وى خواسته بود ، برايش فراهم ساخت پس ؛ آن
هامش
( 1 ) حاكم ، مستدرك 3 / 162 .