به هر حال ، پس از آنكه امير المؤمنين عليه السّلام وصاياى حضرت را انجام داد و امانات مردم را به صاحبانش برگردانيد ، چنان كه سيرهنويسان تصريح كردهاند ، وسايل سفر زنان را فراهم ساخته آنان را از راه [ معمولى ] مكّه به مدينه برد و به ديگر مؤمنانى كه در مكّه باقى مانده بودند ، سفارش كرد كه شبانه به طور پنهانى به « ذى طوى » رفته از آنجا از مسير كاروانها به سوى مدينه حركت كنند و او خود روز روشن آن چند فاطمه را به همراه امّ ايمن و ابو واقد ليثى از مكّه حركت داد . ابو واقد از ترس آنكه قريش آنها را تعقيب كرده نگذارند به سفر خود ادامه دهند ، تلاش مىكرد با سرعت بيشترى حركت كند . على عليه السّلام به او فرمود : اى ابو واقد ! با زنان همراهى و مدارا كن ! و سپس اين رجز را خواند :
ليس الّا اللّه فارفع ظنّكا * يكفيك ربّ الخلق ما اهمّكا « 1 »
( 1 ) همين كه به منطقهء « ضجنان » رسيدند ، هشت نفر از شجاعان قريش كه در بين آنان غلام حرب بن اميّه - كه او را جناح مىخواندند - بود ، به آنان رسيدند . حضرت به امّ ايمن و ابو واقد فرمودند شتر را بخوابانيد و زانويش را ببنديد ! و خود جلو رفته زنان را در گوشهاى جاى داده شمشير به دست گرفته در مقابل آنان ايستاد . آنها به حضرت گفتند : تو پنداشتى كه مىتوانى زنان را از دست ما نجات دهى ؟ و به او تأكيد كردند كه پيش از آنكه به زور و اكراه آنان را برگردانند ، او خود زنها را به مكّه بازگرداند . امّا حضرت با شمشير از آنان استقبال كرده بر آنان حملهور شده جمعشان را پراكنده و متفرّق ساخت و يكى پس از ديگرى تعقيبشان كرد تا خود را به « جناح » رسانيد ، شمشيرى بر فرق او زد و او را به دونيم كرد و شمشيرش شانهء اسب او را دريد و بقيّه پا به فرار گذاشتند و حضرت برگشته به راه خود به همراه زنان ادامه داد تا اينكه به مدينه رسيد ، در حالى كه پيادهروى پاهايش را زخم كرده بود و رسول خدا با مشاهدهء آن حالت بر حال او ترحّم كرده شديدا متأثّر شد .
در برخى از كتب سيره آمده است : حويرث بن نقيد بن عبد قصى ، يكى از
هامش
( 1 ) جز خداوند كسى ديگر وجود ندارد گمانت را بر طرف كن ، پروردگار آفريدگان ، تو را به آنچه كه اهمّيّت مىدهى ، كفايت مىكند .