گفت : اى اعرابى ! آن را به چند مىفروشى ؟ گفت : به يك بار غذاى سير از نان و گوشت و يك برد يمانى كه با آن خود را بپوشانم و براى پروردگارم نمازى به جاى آورم و به يك دينار كه مرا به خانوادهام برگرداند .
در همان هنگام ، عمّار سهم غنيمتى را كه از خيبر به او رسيده بود ، فروخته بود و چيزى از آن باقى نگذارده بود .
به او گفت : بيست دينار و دويست درهم هجرى و يك برد يمانى و مركب خود را به تو مىدهم تا اينكه به منزل خود به روى و از گندم و گوشت نيز تو را سير مىكنم .
اعرابى گفت : اى مرد ! تو چقدر سخاوتمندى ! و به همراه او رفت . عمّار آنها را به او داد .
( 1 ) اعرابى نزد رسول خدا برگشت . حضرت از او پرسيد : آيا سير شدى و لباس پوشيدى ؟ اعرابى گفت : آرى ، پدر و مادرم فداى تو باد ! بىنياز شدم . حضرت فرمود : پس فاطمه را نسبت به كارى كه براى تو انجام داد ، پاداش بده ! اعرابى گفت :
پروردگارا ! تو خدايى ، ما تو را حادث و پديده نمىدانيم و جز تو خدايى را نمىپرستيم . تو به هر صورت روزى دهندهء مايى . خداوندا ! به فاطمه چيزى بده كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد ! رسول خدا بر دعاى او آمين گفت و روى به اصحابش نموده فرمود : خداوند اين چيز را در دنيا به فاطمه عطا فرموده است ، من پدر اويم و هيچ يك از جهانيان مثل من نيست و على شوهر اوست و اگر او نبود براى فاطمه همسر و كفوى وجود نداشت و حسن و حسين را به او بخشيده در حالى كه براى جهانيان مانند آن دو سرور ، نوادگان پيامبران و سالار جوانان اهل بهشت وجود ندارد .
در مقابل حضرت ، مقداد و عمّار و سلمان نشسته بودند . حضرت فرمود : آيا بيش از اين در فضيلت زهرا بگويم ؟ گفتند : آرى اى رسول خدا ! فرمود : روح الامين - جبرائيل عليه السّلام - نزد من آمده گفت : وى در آن لحظه كه قبض روح شده دفن گردد ، دو فرشته در قبرش از او مىپرسند : پروردگارت كيست ؟ مىگويد : اللّه پروردگار من است ، بعد مىپرسند : پيامبر تو كيست ؟ مىگويد : پدرم ، مىپرسند : ولىّ تو كيست ؟
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 371
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٣٧١