مىگفتم كه تو « رافضى » هستى ، اين مرد وكيل فلانى - امام هادى - است و من مىخواهم او را بكشم . اين خبر به گوش على رسيد و او نامهاى به اين مضمون به امام نوشت : آقاى من ! خدا را ، خدا را ! مرا درياب كه به خدا مىترسم متزلزل و مردد گردم .
امام در پاسخ نوشت : « حال كه مىبينم وضع تو بدين حد رسيده است در بارهات به خدا روى مىآورم » .
اين نامه در شب جمعه به دست او رسيد . صبح جمعه متوكل بيمار شد و بيماريش شدت يافت و در روز دوشنبه به اوج خود رسيد . پس دستور داد همه زندانيانى كه نامهايشان بر او عرضه مىشد . آزاد كنند تا آنكه به نام على بن جعفر رسيدند از عبد اللّه پرسيد : چرا ديگر در باب او با من سخنى نگفتى ؟
عبد اللّه گفت : ديگر هرگز از او يادى نخواهم كرد . پس دستور داد او را بسرعت آزاد كنند و از او حلال بودى طلبيد . على نيز به دستور امام به مكه رفت و مقيم آنجا شد « 1 » .
كشى در شرح زندگى فارس بن حاتم قزوينى مىنويسد : به خط جبرئيل بن أحمد ديدم نوشته است : موسى بن جعفر از ابراهيم بن محمّد نقل كرد كه گفت به امام نوشتم :
فدايت گردم ! ميان ما سخنانى از « فارس » و اختلافات موجود بين او و على بن جعفر گفته مىشود تا آنجا كه دودستگى ايجاد شده و هر گروه از ديگرى بيزارى مىجويد . پس اگر بر ما منتگذارى و بفرمايى به چه كسى رجوع كنيم و نماينده خود را معرفى نماييد موجب امتنان ما خواهد بود و تنها به او رجوع خواهيم كرد - ان شاء اللّه .
حضرت نوشت : « نه از چنين كسى پرسش مىكنند و نه دربارهاش شك و
هامش
( 1 ) - كشى .