احمد فرزند سنان واسطىها كه آن را آن دو نقل كرده گفتند : كه بما نقل كرد قاسم فرزند عيسى طائى نقل كرد بما ابو سلمة عيسى فرزند ميمون خواص از عوام فرزند حوشب از پدرش از جدش يزيد فرزند رويم گفت : من در ( باروسما و نهر الملك ) عامل على بن ابى طالب بودم كسى خبر آورد كه خوارج عبد اللَّه فرزند خباب را كشتهاند از نهروان عبور كردند على ( ع ) فرمود عبور نكردند و نميكنند و اگر عبور كنند ده نفرشان نجات پيدا نمىكنند و از شما هم ده نفر كشته نمىشوند گفت : سپس قوم آمدند و بر آنها نمايان شد و سپس گفت : اى يزيد فرزند رويم چهار هزار چوب يا نى قطع كن ، گفت :
برايش قطع كردم و پس آنها را متوقف ساخت و با آنها جنگ كرد و كشت و آن گاه كه از قتال و كشتار آنها فارغ شد به من گفت : اى يزيد بر هر مردهاى چوب يا نى بينداز و سپس استر رسول خدا را سوار شد و گروهى از مردم در پيش او بودند و ما در پشت نهرى بوديم ، كه بر هيچ مردهاى مرور نمىكرديم مگر اينكه چوبيانى بر آن مىانداختم حتى اينكه فقط يكى در دست باقى ماند گفت : نگاهى بعلى انداختم ديدم چهرهاش گرفته و متغير است و مىگويد : سوگند به خدا كه دروغ نگفتم و به من دروغ نگفتهاند :
راوى گويد : آن وقتى كه من از پيش روى او مىگذشتم بصداى ريزش آبى كه در محل ناعور بود متوجه شدم و گفتم : اى امير مؤمنان اينجا صداى ريزش آب مىآيد فرمود جستجو كن .
ناگاه پائى بدستم آمد و گفتم اينجا پاى مردى است بپيش من پائين آمد و پاى ديگرش را هم گرفتيم و هر دو كشيديم كه ناگاه مردى از آب بيرون آمد به من فرمود ، دستش را بكش ، دستش را كشيدم راست شد .
سپس فرمود به حال خود بگذار وقتى به حال خود گذاشتم گويا كه آن دست پستانى در سينه او بود .
مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ( بهمراه مناقب كلابى ) ( فارسي ) — صفحة 315
مساهمون: ابن المغازلي
ص٣١٥