رسول خدا را در خواب ديدم كه در برابرش طشتى پر از خون بوده و پرى هم در او بود و ياران عمر بن سعد پيش او آورده مىشد و آن پر را مىگرفت و بان خطى بر ديدگان آنها مىكشيد : مرا به پيش او آوردند گفتم : اى پيامبر خدا به خدا قسم تيرى رها نكردم و نيزه و شمشيرى نزدم فرمود : ، آيا دشمن ما را زياد نكردى ؟ پس انگشت سبابه و ميانه را در خون فرو برده و با او بچشمهاى من اشاره كرد و از آن تاريخ چشمم را از دست دادهام .
داستان خوارج
( 1 ) 460 - خبر داد بما ابو حسن احمد فرزند مظفر عطار فقيه شافعى ( رحمت خدا بر او باد ) خبر داد بما ابو محمد عبد اللَّه فرزند محمد فرزند عثمان ملقب به « ابن سقا » حافظ واسطى ( رحمت خدا بر او باد ) ( اجازة ) كه ابو عباس سهل فرزند احمد فرزند عثمان فرزند مخلد اسلمى كه از نسخهء اصلى كتاب خود به آنها نقل كرده گفت : بما نقل كرد ابو خطاب زياد فرزند يحيى فرزند كنانه كه نقل كرد بما داود فرزند فضل كه نقل كرد به من اسود فرزند رزين كه حديث كرد بما عبيده فرزند بشر خثعمى از پدرش گفت : على بن ابى طالب به قصد خوارج بيرون آمد ( در آن هنگام ) مردى بسوى او روى آورد تا اينكه بامير المؤمنين على ( ع ) رسيد و گفت اى امير المؤمنين بشارت باد ! فرمود چه مژدهاى آوردهاى بيار ؟ گفت : بخاطر آن ترسى كه از تو به آن گروه رسيد ، از نهروان گذشتند و خداوند اين احسان را به تو كرد كه گردن آنها را بر تو ذليل نمود فرمود : ترا به خدا قسم مىدهم ! تو حتما ديدى كه عبور كردند ؟
گفت به خدا قسم . البته هنگامى كه عبور كردند ديدم و سه بار سوگند ياد كرد و هر بار به خدا قسم مىخورد ، امير المؤمنين فرمود . دروغ گفتى ! سوگند به آن خدائى كه دانه را شكافت و مردم را بوجود آورد نهروان را نگذشتهاند و به يك سوم آن نرسيدهاند و به قصر بوران نميرسند تا اينكه خدا آنها را با دستهاى من مىكشد