تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
از آن روزها شكايت مىكرد . وى در خطبهء معروف به شقشيّه چنين مىگويد : « براى من روشن بود كه به حكم عقل و وظيفه‌اى كه به عهده داشتم ، چاره‌اى جز صبر و شكيبايى ندارم لذا تحمّل كردم ، ولى به حالتى كه گويى خاك و خاشاك در چشم و استخوان در گلويم گير كرده است ، من به چشم خود مىديدم كه حق مسلّمم را به تاراج مىبرند » . پس از آن فرمودند : « بسى شگفت‌انگيز است كه ابو بكر در زمان حيات‌اش از مردم درخواست مىنمود كه بيعت‌شان را فسخ نمايند ، ولى چند روز به آخر عمرش نمانده بود كه پيمان خلافت را براى عمر محكم بست ! وه كه اين دو غارت‌گر خلافت را مانند دو پستان پر از شير ميان خود قسمت نمودند . . . » . « 1 »

ارزش بيعت با ابابكر

گويند : مادر فردى راهزن و دزد در بستر مرگ ، از فرزندش خواست تا از مال حلال برايش كفن تهيّه كند ، زيرا آن چه را كه فرزندش داشت از مال حرام بود . راهزن در پى مال حلال از خانه بيرون آمده بر سر راه كمين كرد ، قضا را شيخى با عمامه‌اى سفيد از راه مىگذشت . راهزن با چابكى عمامه را از سر شيخ برگرفته وى را مىزد كه بگويد : حلال است . شيخ در حالى كه از درد مىناليد با هراس گفت : حلال است ! دزد دگر باره او را شديدتر زد و گفت : با آواز بلندتر بگو تا مادر بيمارم بشنود ، شيخ فرياد برآورد كه حلال است ! حلال است ! ! آيا بيعتى كه نام‌اش « انتخاب مردمى » گذاشته بودند چيزى غير از اين بود ؟ بيعتى كه در سقيفه ، با مشت و لگد ، و تحديد و ارعاب گرفتند ، و سپس در پيچ و خم كوچه‌هاى مدينه و با تطميع قبايل صحرا نشين - مثل قبيلهء اسلم - تكميل‌اش كردند ، و در
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه و شرح ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 50 ؛ و ابن جوزى در باب ششم از تذكره‌اش ، و به كتاب ما هو نهج البلاغه تأليف علامه شهرستانى به سند خطبه مراجعه شود .