فرزند فاضلم عفيف و طاهر * بابم عفيف و مامم امّ عامر
بس قهرمان چابك و دلاور * كافكندم از شما به خون شناور
راوى گفت : دخترش ميگفت : پدر جان اى كاش من مرد بودم و در برابر تو امروز با اين بدكاران و قاتلان خاندان نيكان مبارزه ميكردم راوى گفت : مردم از هر طرف گرد او را ميگرفتند و او از خود دفاع ميكرد و كسى را جرات پيشرفت نبود و از هر طرف كه مىآمدند دخترش ميگفت پدر جان از فلان سو آمدند تا آنكه افراد دشمن زياد شد و گردش را گرفتند دخترش گفت : آه ذليل شدم پدرم را احاطه كردهاند و يارى ندارد كه پدرم از او يارى بطلبد عبد اللَّه شمشير بگرد خود ميچرخاند و شعرى