( 1 ) راوى گويد : چون كاروان اسيران به دمشق نزديك شد ، امّ كلثوم به شمر نزديك شد و فرمود : مرا با تو حاجتى است .
گفت : حاجتت چيست ؟
فرمود : وقتى كه مىخواهى ما را وارد شهر كنى از دروازهاى وارد كن كه تماشاگران كمى دارند ، و دستور ده تا سرهاى شهداء را از بين محملها بيرون برده و از ما دور كنند ، چه ما از نگاههاى بسيار خوارشدهايم .
شمر - بر مبناى خبث باطنى خود - در قبال خواستهء امّ كلثوم ، فرمان داد تا سرهاى بر روى نيزهها را در ميانهء محملها قرار داده با همين وضع آنان را تا دروازهء دمشق و دم در مسجد جامع در جايگاه اسيران باز داشت .
در روايت آمده : يكى از تابعين چون رأس حسين عليه السّلام را مشاهده كرد ، يك ماه در شام از جميع مردم خود را پنهان كرد ، بعد از آن كه پيدايش كردند و از علّت اختفايش پرسيدند ، گفت : مگر نمىبينيد كه بر ما چه فرود آمده ، بعد اشعار زير را سرود :
جاءوا برأسك يا ابن بنت محمّد * مترمّلا بدمائه تزميلا
اى فرزند دخت محمّد سر آغشتهء به خونت را آوردند
و كأنّما بك يا ابن بنت محمّد * قتلوا جهارا عامدين رسولا
گوئيا با قتلت اى دخترزادهء محمّد آشكارا و به عمد پيامبر را كشتند