فرمان جنگ را بداد .
( 1 ) راوى گويد : جنگى سخت در گرفت و جمعى از عرب كشته شدند .
اصحاب ابن زياد لعنة اللَّه به در خانهء عبد اللَّه بن عفيف رسيده و در را شكسته و بر وى هجوم بردند .
دخترش گفت : همان كسانى آمدند كه از آنها بر حذر بودى .
عبد اللَّه گفت : به زيان تو نيست ، شمشيرم را به من بده ، شمشير را گرفته و از خود دفاع مىكرد در حالى كه مىگفت :
انا بن ذى الفضل عفيف الطّاهر * عفيف شيخى و ابن امّ عامر
من فرزند عفيف طاهر صاحب فضلم ، پدرم عفيف و مادرم ام عامر است
كم دارع من جمعكم و حاسر * و بطل جدلته مغاور
چه بسيار قهرمانان زره پوش و بىزره شما را در ميدان جدال در تنگناى مرگ فرو افكندم و دخترش همواره مىگفت : پدرم كاش من مردى بودم و در پشت با اين قوم تبهكار كه كشندگان عترت ابرارند مىجنگيدم .
دشمن دور عبد اللَّه را از هر طرف بگرفته بود او از خويشتن دفاع مىكرد ، و هيچ كس را توان چيرگى بر وى نبود ، از هر سوى كه به دو حمله مىشد ، دختر جهت حمله را به پدر مىگفت ، تا آن جا كه همگان يورش برده و احاطهاش نمودند .
دخترش مىگفت : امان از خوارى ، پدرم محاصره شد و ياورى ندارد كه ياريش رساند .
عبد اللَّه شمشيرش را مىچرخانيد و مىگفت :
اقسم لو يفسح لى عن بصرى * ضاق عليكم موردى و مصدرى
سوگند مىخورم اگر چشمم بينا بود ، ورود و خروجم كار را بر شما تنگ مىكرد راوى گويد : عبد اللَّه در پرّهء محاصره بود تا دستگير شد و به نزد ابن زيادش بردند .
ابن زياد چون بديدش گفت : حمد مر خداى را كه خوارت كرد .