فلأ قذفنّ بمهجتي * بين الأسنة و السيوف
و لأطلبنّ و لو رأ * يت الموت يلمع في الصفوف
( رياشى )
* * * از جستجوى بزرگى و شرف چيزى برايم باقى نمانده است مگر به دنبال مرگ و نيستى رفتن ! پس همانا خون دل خود را در ميان شمشيرها و نيزهها پرتاب خواهم كرد . و هرگاه مرگ را ببينم كه خود را از ميان صف دشمنان نشان مىدهد و درخشش كمى داشته باشد ؛ به جستجوى او خواهم پرداخت .
1977 - پيشهء صبر
الدهر لا يبقى على حالة * لكنّه يقبل أو يدبر
فان تلقاك بمكروهه * فاصبر فانّ الدهر لا يصبر
( ناشناس )
* * * روزگار بر حالتى ثابت نمىماند ، گاهى اقبال مىكند و گاه ادبار ، اگر روزى به تو پشت كرد ، صبر پيشه كن ! كه روزگار بر يك حالت صبر نمىكند .
1978 - در وصف مرگ
إن هذا الموت يكرهه * كلّ من يمشي على الغبرا
و به عين العقل لو نظروا * لرأوه الراحة الكبرى
( ناشناس )
* * * مرگ را همگان ناخوش مىدارند هرچند اگر به ديدهء عقل بنگرند ؛ برترين آرامش ، مرگ است .
1979 - غم و بيمارى تن
بطلميوس گفته : بيمارى تن ، زندان جسم و غم ، زندان روح است .
1980 - زنجير ملازمت
« ابن ابى صادق » طبيب شخصى بوده در حسن شمايل و اخلاق بىنظير ، سلطان وى را دعوت بر