اشكى كه مانند مرواريدى تازه و بزرگ روى گونهها سرخفام او در هنگام مفارقت و سفر از چشمهاى سرمهزده و زيبايش ريزان شد .
[ پس از كنيز اجازه خواست و كنيز گفت : ] آنهنگام كه ماه درخشان خواست تا رو به افول گذارد و غايب شود پس همانا عاشق در هنگامه سفر و جدايى مفتضح مىشود و آبرويش مىرود .
1974 - خريدار مرگ
شعرى از وزير ملهب هنگامىكه به نكبت دچار شده بود :
الا موتا يباع فأشتريه ؟ * فهذا العيش ما لا خير فيه
إذا أبصرت قبرا قلت شوقا * ألا يا ليتني أمسيت فيه
* * * آيا مرگ را مىفروشند تا آن را خريدارى نمايم ، چراكه در اين زندگانى خيرى نيست . و هرگاه قبرى را مىبينم از شوق مىگويم كه اى كاش عصرگاه من در آن باشد .
1975 - طالب روزى
أسيغ الغيظ من نوب اللّيالي * و لا يشعرن بالحنق المغيظ
و أرجو الرزق من خرق دقيق * يسد بسلك حرمان غليظ
و أرجع ليس في كفيّ منه * سوى عضّ اليدين على الحظوظ
( سيّد رضى )
* * * همواره به آسانى و راحتى ، خشم و ناراحتى خود را از گرفتارىهاى شبانهروزى فرو مىبرم و آن ناراحت و عصبانى خبردار از گلوگير شدن خود نمىشود . به دنبال روزى هستم از شكافها و روزنههاى بسيار باريكى كه با رشتههاى محكم فقر و حرمان بسته شده است و همواره از طلب رزق و روزى برمىگردم در حالىكه در دستان من چيزى از آن ، مگر گزيدن دست باقى نمانده است .
1976 - شرف مرگ
لم يبق من طلب العلى * الا التعرّض للحتوف