جلد دوم
1840 - طمع
و ما النفس إلّا حيث يجعلها الفتى * فإن طمعت تاقت و إلّا تسلّت
( ناشناس )
* * * و جايگاه و ارزش هركسى همانجايى است كه آن را قرار بدهد ، پس هرگاه طمع نمايد ؛ پس آرزومند مىشود و گرنه آرام خواهد بود .
1841 - محبّت متقابل
إنّ القلوب تجارى في مودّتها * فأسئل فؤادك عني فهو يكفيني
لا أسأل الناس عمّا في ضمائرهم * ما في ضميري لهم عن ذاك يغنيني
* * * همانا قلبها در دوستى با همديگر جريان پيدا مىكند [ يعنى هركه محبّت به كسى داشته باشد در مقابل او نيز همينطور خواهد بود ] پس از قلب خود درباره من بپرس كه همين تو را بس است و كفايت مىنمايد ( تا بدانىكه آيا من نيز تو را دوست مىدارم ) . هيچگاه از مردم درباره آنچه در ضمير و باطنشان مىگذرد نمىپرسم و آنچه در فكر و ضمير من نسبت به آنان است مرا كفايت مىنمايد .
1842 - پاسخ قانعكننده
نقل است : فرزدق به زياد اعجم رسيد كه به انشاى شعر مشغول بود . وى را گفت : اى غير مختون ! باز متكلّم شدى ؟ زياد گفت : سخنى را كه مادرت به تو گفته بود ، چرا فاش گفتى ؟ فرزدق گفت : اين پاسخ را جواب قانعكننده گويند .
1843 - لسع ، نهش و لدغ
از « درّة الغواص » : آنچه به نيش مثل عقرب و زنبور زنندگى كند ، « لسعش » گويند و آنچه به دندانگزندگى كند ، گويندش « نهش » و گزيدن مار را « لدغ » گويند .
1844 - كودكى و بزرگى
كلام حكماست : آنكه در طفوليت به جايىكه حبّ وى مقتضى است ، بنشيند ، در بزرگى ، به