خواست مردانه به مهمانيشان * شترى برد به قربانيشان
روز ديگر ، ره پيشينه سپرد * بهر ايشان شتر ديگر برد
عذر گفتند كه : باقى است هنوز * چيزى از دادهء دوشين ، امروز
گفت : حاشا ! كه ز پسماندهء دوش * ديگ جود آورم امروز به جوش !
روز ديگر ، به كرمدارى پشت * كرد محكم ، شترى ديگر كشت
بعد از آن ، بر شترى راكب شد * بهر كارى ز ميان غايب شد
قوم چون خوانِ نوالش خوردند * عزم رحلت ز ديارش كردند
دست احسان و كرم بگشادند * بدرهء زر به عيالش دادند
دور ناگشته هنوز از ديده * ميهمانانِ كرم ورزيده
آمد آن طرفه عرابى از راه * ديد آن بدره در آن منزلگاه
گفت : اين چيست ؟ زبان بگشودند * صورت حال بر او بنمودند
خواست نيزه به كف و بدره به دوش * از پى قوم برآورد خروش
كاى سفيهانِ خطا انديشه ! * وى لئيمان خساستپيشه !
بود مهمانيم از محض كرم * نه چو بيع از پى دينار و درم
دادهء خويش ز من بستانيد ! * پس ، رَواحِل به ره خود رانيد
ور نه ، تا جان بود اندر تنتان * در تن از نيزه كنم روزنتان
دادهء خويش گرفتند و گذشت * و آن عرابى ز قفاشان برگشت
( جامى ) « 1 »
1544 - همنشين با ملك
تو ، چه دانى قدر آب ديدگان ؟ * عاشق نانى تو ، چون ناديدگان
گر تو اين انبان ز نان خالى كنى * پر ز گوهرهاى اجلالى كنى
طفل جان ، از شير شيطان باز كن ! * بعد از آنش با مَلَك انباز كن !
تا تو تاريك و ملول و تيرهاى * دان ! كه با ديو لعين ، همشيرهاى
( مثنوى مولوى - دفتر اول )
هامش
( 1 ) . سبحة الابرار - جامى - هفت اورنگ - ص 539 ( م ) .