است . به خاطر سجده نكردن بر آدم گمراه شد و براى فرزندانش « دلّال محبّت » است .
1411 - از سوز عشق
صلوا مغرما قد و اصل السقم جسمه * و من أجلكم طيب الرقاد فقد فقد
بأحشائه نار ( يشبّ خ ل ) لهيبها * فمن لي باطفاء اللهيب و قد وقد
( ابن نباتة )
* * * به ديدار عاشقى بياييد كه مريضى همواره او را ديدار مىنمايد و از شما بود كه راحتى و آسايش از بين رفت . در درون خود آتشى دارد ، هرگاه شعلهور مىشود چه كسى را دارد كه اين آتش شعلهور را خاموش نمايد .
1412 - خالى بر گونه
على لام العذار رأيت خالا * كنقطة عنبر بالمسك أفرط
فقلت لصاحبي هذا عجيب * متى قالوا بأنّ اللام تنقط
( ناشناس )
* * * بر روى لام گونههايش خال ديدم ، مانند عنبر بود كه با مشك آميخته بود .
( شاعر صورت زيباى معشوق را به حرف لام تشبيه نموده و خال سياه را به عنبر و مشك ) . پس به دوستم گفتم : اين بسيار عجيب است كه گفته شده است لام نقطه ندارد .
1413 - در رؤيا
ضممت خيالك لما أتى * و قبلته قبلة المغرم
و قمت و من فرحتي باللّقا * حلاوة ذاك اللمي في فمي
( صفدى )
* * * خيال تو را در آغوش گرفتم وقتى در ذهن من آمد و او را مانند عاشق بوسيدم . از خيال برخواستم از شادى ديدار تو شيرينى آن همآغوشى هنوز در