هيچ بخل در او نيست . پس آنچه داند و تواند ، به جاى آورد .
اكنون ميسّر نيست كه هر جزء از اجزاء عالم در حدّ ذات خود بر احسن اوضاع باشد و ملاحظهء كل انسب است از ملاحظهء جزء . بنابراين كل به احسن اوضاع مخلوق شده و نزد ايشان ، قضا و عنايت علم حق است به احسن اوضاع كل و اگر چنين نمايد كه وضع جزوى از اجزاء بهتر از آنكه هست ، مىتواند بود ، نه محلّ مناقشه است و « خواجه نصير الدّين » گويد :
بر حق ، حَكَمى كه مُلك را شايد ، نيست * حُكمى كه ز حكم او فزون آيد ، نيست
هرچيز كه هست ، آنچنان مىبايد * آن چيز كه آنچنان نمىبايد ، نيست
معمار كه طرح خانه مىكند ، شايد كه بعضى از اجزا را بهتر از آنكه هست ، طرح تواند ؛ امّا طرح كل مقتضى آن باشد كه جزء بر آن طرح واقع نشود كه هست .
احمقى ديد كافرى قتّال * كرد از خير او ز پير سؤال
گفت : هست اندر آن دو چيز نهان * كه نبىّ و ولىّ ندارد آن
قاتلش غازى است در ره دين * باز مقتول او شهيد گزين
نظر پاك اينچنين بيند * نازنين جمله نازنين بيند
1148 - فراموشى
يا أكثر الناس إحسانا إلى الناس * و أكثر الناس أغضاء من الناسي
نسيت وعدك و النسيان مغتفر * فأغفر فأوّل ناس اوّل الناس
( ابو الفتح بستى )
* * * اى بسيار نيكوكار به مردم و چشم پوشاننده از فراموشكاران ! وعده و قرار تو را فراموش كردم و فراموشى بخشيده مىشود ، پس ببخش زيرا اوّلين نسيانكار ، اوّلين مردم ( حضرت آدم عليه السّلام ) است .
1149 - طالع
از قول حكيمان به جهان در سر است * نير كه بود به طالع اندر ضرر است
اين كار جهان از آن چنين با خطر است * كاندر درج طالع هر روزهخور است
( يكى از فضلا )