883 - منصور حلاج
چون منصور را به مقتل درآوردند ، هر دو دست و پاى او را قطع نمودند . ترسيدى كه از رفتن خون ، رويش به زردى گرايد ؛ پس دست بريدهء خونآلود خود را به صورت مىماليد و گفت :
لم اسلم النفس للأسقام تبلغها * الا لعلمي بأنّ الوصل يحييها
نفس المحب على الآلام صابرة * لعل مسقمها يوما يداويها
* * * جان را تسليم مرضها نكردم مگر آنكه مىدانستم كه وصل به محبوب ، زندهام مىسازد . جان عاشق بر بلايا صبور است ، تا شايد بيماركنندهاش روزى شفايش بخشد .
وقتى كه وى را به پاى دار بردند ، گفت :
يا معين الضنى عليّ * أعني على الضنى
* * * اى ياور ناتوانان ! من را بر ناتوانىام ياورى كن !
سپس شروع به خواندن اين اشعار نمود :
مالي جفيت و كنت لا اجفى * و دلايل الهجران لا تخفى
و أراك تمزجني و تشربني * و لقد عهدتك شاربي صرفا
* * * چرا بر من جفا مىكنند و من بر كسى جفا نكردهام و نشانههاى هجران بر كسى مخفى نيست . تو را مىبينم كه من را درهم مىآميزى و سپس مىنوشى . عهد ما بر اين بود كه مرا خالص و نياميخته بياشامى .
چون به دم آخرين رسيد ، بدين اشعار مترنّم شد :
لبيك يا عالما سري و نجوائي * لبيك لبيك يا قصدي و معنائي
أدعوك بل أنت تدعوني إليك فهل * ناجيت إياك أم ناجيت إيائي
حبي لمولاي أضناني أسقمني * فكيف أشكو إلى مولاي مولائي
يا ويح روحي من روحي و يا أسفي * عليّ منّي فانّي أصل بلوائي
* * * لبيك ! اى داناى رازهاى و نجواهاى من ، لبيك ! لبيك ! اى نهايت هدف و مقصود من ! من تو را مىخوانم و بلكه تو مرا مىخوانى . آيا من تو را نجاتبخش بوده يا تو مرا ؟ عشق به مولايم ، مرا بيمار و در حال مرگ انداخته است ، پس چگونه به مولاى خود شكايت كنم ؟ اى واى از جان من ، بر جان من ، افسوس ! از من بر