قبر ، مرا فراگرفت چنانكه اكنون در دستان صلاح الدين قرار گرفتهام .
وى از اين مضمون به تحقيق دانست كه از برگ نخل مسجد رسول صلّى اللّه عليه و إله منتج يافته ، با احترام آن را بوسيد و بر سر گذاشت و پيامرسان را تصديق و تحسين نمود .
394 - غيرت
مىكشد غيرت مرا گر ديگرى آهى كشد * زان كه مىترسم كه از عشق تو باشد آه او
( شيخ بهايى )
395 - خوب و بد
با رقيبان خاطرات خوب است و با ما خوب نيست * كار ما سهل است ، امّا از تو اينها خوب نيست
( شاه طاهر )
396 - ميراث پدر به پسر
« حجاج بن يوسف » ، به اعرابى رسيد كه عصايى در دست داشت . از او پرسيد : چه در دست دارى ؟ اعرابى گفت : عصايى است كه احتياجها به آن دارم . الاغ خود را به آن راه مىبرم و در رفتن به آن اعتماد مىكنم كه در گامهاى من وسعتى حاصل شود و به آن از بالاى جوى مىجهم و در شدايد ظهير من است . در وقت شدّت گرما عبا را به آن سايبانى مىكنم تا از حرارت هوا محفوظ باشم و همچنين در برودت نيز ؛ آنچه از من دور باشد ، نزديك مىكند و سفره و ظرف و ما يحتاج سفر را با آن به دوش برمىدارم . با آن دق الباب مىكنم و خود را از درندگان محفوظ خواهم داشت . در وقت طعن و ضرب ، نايب نيزه و در هنگام دعوى به جاى شمشير است . به ميراث از پدر به من رسيده و از من نيز به پسر منتقل خواهد شد . « حجاج » از پاسخ وى حيران شد و به راه خويش رفت .
397 - قصّهء عاشقى
اگر در پايت افكندم سرى ، عيبم مكن ! كآندم * چنان بودم كه از مستى ز سر نشناختم پا را « 1 »
( امير شاهى )
هامش
( 1 ) . ( متوفى 857 ه )