در جهان شاهدىّ و ما فارغ * در قدح بادهاىّ و ما هشيار
بر سرِ دست ، عشق بازانند * ملك الموت گشته در منقار
اى هواهاى تو خداانگيز ! * وى خدايان تو خدا آزار !
ره رها كردهاى ، از آنى گُم * عِز ندانستهاى ، از آنى خوار
عِلم كز تو ، تو را نبستاند * جهل از آن علم به بُوَد صد بار
دِه بود آن ، نه دل ، كه اندر وِى * گاو و خر باشد و ضياع و عقار
كى درآيد فرشته تا نكنى * سگ ز در دور و صورت از ديوار
خود كلاه و سرت حجاب رَهند * خود ميفزا بر آن كُله ، دستار
افسرى كان نه دين نهد بر سر * خواهَش افسر شمار و خواه افسار
اى « سنايى » ! از آن سگان بگريز ! * گوشهاى گير از اين جهان هموار
هان و هان ! تا تو را همچو خود نكند * مشتى ابليس ديدهء طرّار
تر مزاجى ، مَگرد در سيقلاب ! * خشك مغزى ، مپوى در تاتار !
گر « سنايى » ز يار ناهمدم * گلهاى كرد از او شگفت مدار
آب را بين كه چون همى نالد * هر دم از همنشين ناهموار « 1 »
( حكيم سنايى غزنوى )
389 - فضل خداوندى
تو به علم ازل مرا ديدى * ديدى آن گَه به عيب بِخريدى
تو به علم آن و من به عيب همان * رد مكن ! آنچه خود پسنديدى « 2 »
( حكيم سنايى غزنوى )
390 - در محضر آزادگان
ساقيا ! مِى ده كه ابرى خاست از خاور سفيد * سرو را سرسبز شد ، صد برگ را چادر سفيد
ابر چون چشم زليخا بهر يوسف ژالهبار * ژالهها چون ديدهء يعقوب پيغمبر سفيد
هامش
( 1 ) . ديوان سنايى ، ص 204 - 196 .
( 2 ) . همان .