ديدم مردم در اطراف شيخى اجتماع كردهاند ، پرسيدم : او كيست ؟
گفتند : شيخ شهر است .
من نيز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادم ، ولى او گفت : دليلى بر سيادتت بياور ؟ و توجّهى به من نكرد و من هم به مسجد بازگشتم .
در راه پير مردى را در مغازهاى ديدم كه تعدادى در اطرافش جمعاند ، پرسيدم : او كيست ؟ گفتند : او شخصى مجوسى است ، با خود گفتم : نزد او بروم شايد فرجى شود ؟ لذا نزد وى رفته و جريان را شرح دادم .
او خادم را صدا زد و گفت : برو و همسرم را خبر كن ، تا به اينجا بيايد ، پس از چند لحظه بانويى با چند كنيز بيرون آمد .
شوهرش به او گفت : با اين زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بياور ؟
سيده مىگويد : همراه اين زن به منزل او آمديم و جايى را در خانهاش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباسهاى فاخر بر ما پوشاند و انواع خوراكها را به ما داد و آن شب را به راحتى سپرى كرديم .
در نيمههاى شب شيخ مسلمان شهر در خواب ديد ، قيامت برپاست و پرچم پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بر بالاى سرش بلند شد .
در آنجا قصرى سبز را ديد و پرسيد : اين قصر از آن كيست ؟
پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود : از آن يك مسلمان است .
شيخ جلو مىرود و پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از او روى مىگرداند عرض مىكند : يا رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم من مسلمانم چرا از من اعراض مىكنى ؟
فرمود : دليل بياور كه مسلمانى ؟
شيخ سرگردان شد ، و نتوانست چيزى بگويد .
پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود : فراموش كردى ، آن كلامى را كه به آن زن علوى گفتى ؟ و
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 390
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٩٠