هيمه مىرفت . فرمود به ياران خود كه : اين يهودى را امروز مار خواهد گزيد و خواهد مرد .
و چون آخر روز شد ، يهودى به طريق معهود پشتهء هيمه بر سر گرفته مىآمد .
جماعت گفتند : يا رسول اللّه ! خبر دادى به ما به آنچه واقع نشد ؟ !
گفت : كدام است آن ؟
گفتند كه : خبر دادى به ما كه امروز اين يهودى را مار گزد « 1 » ، خواهد مرد ؛ و اينك هيمه بر سر مىرود .
فرمود كه : او را پيش من آوريد .
چون پيشآمد ، گفت : اى يهودى ! هيمه را بگذار و بگشا . چون گشود ، مار مرده در آن يافتند .
پس گفت : اى يهودى ! امروز از خير و نيكى چه بهجا آوردهاى ؟
گفت : از خود نيكى نمىدانم مگر آنكه دو نان كعك با من بود . يكى را خوردم . سائل در آن دم سؤال كرد ، آن كعكهء ديگر را به او دادم .
رسول ربّ العالمين فرمود چنين كه : اين كعك تو را خلاص كرده از زهر اين مار كه : « الصدقة تردّ البلاء و تزيد
/ 110 A /
فى العمر . »
پس آن يهودى به دست پيغمبر اسلام آورد .
هامش
( 1 ) . س : گزيد .