جان تو سوگند ، اين حالت ، ناسازگارى است سعدى را رها كن زيرا وى از نزد تو رفته است از عشق و محبت نسبت به سعدى صرفنظر كن و با لحن خوش سخن بگو هيچ يك از مردم در بيابانها و كوهها به خوش آب و هوايى و حاصلخيزى نجف نديده است گويا خاكش مشكى است كه بوى آن همه جا پخش مىشود يا عنبرى كه عطار با صدف درهم مىآميزد پيرامون نجف را خشكى و دريا احاطه كرده است دريا در سويى و خشكى در سوى ديگر است و ميان آنها باغهايى است كه رودخانهاى با صدايى شديد در آن جريان دارد پيوسته نسيمى از اطراف نجف بوى خوش مرغزارى بكر را براى تو به ارمغان مىآورد پيش از بامداد ، رايحهاى به سوى تو مىآيد كه حتى بيمارى را كه در آستانهء مرگ قرار گرفته است ، شفا مىدهد بيمار به اميد شفا به سوى آن مىرود و از بيماريها و دردها شفا مىيابد هر روز خليفه در سرزمين نجف انواع هدايا را به مردم ارزانى مىدارد شكار به آنجا نزديك است اگر قصد شكار داشته باشى به صورت گروهى ولى به اشكال گوناگون نزد تو مىآيند چه منزلى كه سكونت در آن گواراست جايگاه كسى است كه در جستجوى سراى افتخار و شرافت است همت خليفه واثق باللّه ، تقوا ، اطاعت و فرمانبردارى از خداوند بود « 1 » .
هامش
( 1 ) -يا راكب العيس لا تعجل بناوقف * نحى دارا لسعدى تم ننصرفو ابك المعاهد من سعدى و جارتها * ففى البكاء شفاء الهائم الدنفاشكو الى اللّه يا سعدى جوى كبد * حرى عليك متى ما تذكرى تجفاهيم و جدا بسعدى و هى تصرمنى * هذا لعمرك شكل غير مؤتلفدع عنك سعد فسعدى عنك نازحة * واكفف هواك و عد القول فى لطفما ان ارى الناس فى سهل و لا جبل * اضفى هواء و لا اغدى من النجفكان تربته مسك يفوح به * او عنبر دافه العطار فى صدفحقت ببر و بحر من جوانبها * فالبر فى طرف و البحر فى طرفو بين ذاك بساتين تسيح بها * نهر به يجيش مجارى سيله القصفو ما يزال نسيم من ايا منه * ياتيك منه بريا روضة انفتلقاك منه قبيل الصبح رائحة * تشفى السقيم اذا اشفى على التلفلوحله مدنف يرجو الشفاء به * اذا شفاه من الاسقام و الدنفيؤتى الخليفة منه كلما طلعت * شمس النهار بانواع من التحفوالصيد منه قريب ان هممت به * ياتيك مؤتلفا فى زى مختلف