اسلام خوانده باشد آشكار متناقض است . به اين داستان توجه كنيد :
ابو الفرج اصفهانى در كتاب « اغانى » خود چنين مىنويسد :
« امروالقيس » بدست عمر اسلام آورد ، و خليفه او را پيش از آنكه حتى ركعتى نماز گزارده باشد حكومت و ولايت داد .
اصفهانى تفصيل داستان را بعد از خبر بالا ، از قول « عوف بن خارجه مرّى » در « اغانى » خود چنين ادامه مىدهد :
روزى در ايام خلافت عمر بن خطاب ( رض ) نزد او نشسته بودم كه مردى وارد شد كه موى اندكى در دو طرف سرش به چشم مىخورد . پاهاى كجى داشت طورى كه انگشتهاى هر دو پاى او روبروى هم ، و پاشنههاى آن تقريبا در امتداد شانههايش قرار داشتند .
او در حالى كه مرد مرا پس و پيش مىكرد و از روى سر آنها قدم بر مىداشت ؛ خود را به جلو مىكشيد تا اينكه روبروى عمر قرار گرفت و او را برسم خلافت درود گفت . عمر از او پرسيد :
- كيستى ؟ آن مرد جواب داد :
- من مردى هستم مسيحى ، و نامم « امرو القيس بن عدى كلبى » مىباشد . عمر او را شناخت سپس از او پرسيد .
- بسيار خوب ، چه ميخواهى ؟ امرو القيس پاسخ داد :
- ميخواهم مسلمان شوم . عمر اسلام را بر او عرضه كرد و او پذيرفت . و همين هنگام خليفه فرمان داد تا نيزهاى برايش حاضر كردند ، آنگاه پرچمى بر آن بست و بدست « امرو القيس » داد و او را بر مسلمانان قضاعهء شام حكومت و فرماندهى داد .
امرو القيس در حالى كه پرچم را در دست خود مىفشرد ، و باد آن را بالاى سرش به اهتزاز در آورده بود از خدمت خليفه بازگشت و روى به راه نهاد . . . [ تا آخر داستان در « اغانى » ] .
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 24
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٤