روشن مىكند « 1 » . او در روايت اول مىنويسد :
در آن هنگام كه سعد وقاص در ( كوفه ) بر مسند حكومت نشسته بود ، قواى تازه نفس ايران در ( نهاوند ) اجتماع كرده خود را براى روياروئى با اعراب آماده مىكردند . سعد اين موضوع را طى نامهاى به خليفه گزارش داد و در ضمن آن تقاضاى كوفيان را براى شركت در جنگ با ايرانيان ، به سمع خليفه رسانيد .
پس از ارسال اين نامه ، چون كوفيان از سعد وقاص به محضر خليفه شكايت برده بودند ، سعد ناگزير گرديد تا « عَبدُ اللهِ بنِ عَبدُ اللهِ بنِ عُتبان » را به جانشينى خود در كوفه بگمارد ، و خود براى ديدار خليفه به مدينه برود .
سعد قبلا گزارش اجتماع ايرانيان را در ( نهاوند ) به وسيلهء « قريب بن ظفر عبدى » به خدمت خليفه فرستاده بود .
چون قريب به محضر خليفه بار يافت عمر از او پرسيد :
- نامه چيست ؟ او پاسخ داد :
- قريب .
- پدرت چه نام دارد ؟ قريب جواب داد :
- ظفر . عمر نام او و پدرش را به فال نيك گرفت و گفت :
- بخواست خدا پيروزى نزديك است . طبرى در روايت دوم پس از اينكه از صدور فرمان خليفه ، داير به فرماندهى « نُعمان مِقرَن » براى جنگ با ايرانيان سخن مىگويد از قول سيف مىنويسد :
قريب به خدمت نعمانِ مقرن رسيد ، و نامهاى از خليفه به اين مضمون به او تقديم داشت :
نيروى عرب و مردان نامى دورهء جاهليتِ آن در اختيار تو هستند . آنان را فروتر از كسانىكه از جنگ و فنون آن اطلاعات چندانى ندارند به كار گير ، و از راى و خردشان در جنگ با دشمنان بهرهمند شو .
هامش
( 1 ) . طبرى در آن هنگام كه وقايع و رويدادهاى سال 21 هجرى را در كتابش ثبت مىكرده ، دو روايت مزبور سيف را كه از وقايع نهاوند سخن داشتهاند در آنجا آورده است . نه اينكه سيف تاريخش وقوع را سال 21 هجرى دانسته باشد . سيف در روايتهاى خود تصريح كرده است كه رويدادهاى جنگ نهاوند در سال هيجدهم از هجرت به وقوع پيوسته است .