و اگر موضوعى پيش آيد كه در آن دستورى صريح از تو نداشته باشيم ، در آن صورت آنچه را كه شايستهترين ، مورد تشخيص دهيم به كار خواهيم بست .
سيف مىگويد در اين هنگام ربعى اظهار نظر كرده گفت :
اگر همهء ما با هم نزد ايشان برويم ، آنها چنين گمان مىبرند كه ما به آنها ارجى نهاده بزرگشان پنداشتهايم . بنابراين بهتر آنست كه در هر نوبت تنها يك تن از ما نزد ايشان برود ، و كسى را با وى همراه نسازى .
سعد اين رأى را پذيرفت ، و ربعى را برگزيده كه نخستين سفير سعد ، روى به سراپردهء رستم فرخ زاد نهاد و . . . [ تا آنجا كه مىگويد ] :
چون رستم به چادر سرفرماندهى وارد و مستقر شد ، ربعى اسب خود را بر روى فرشهاى گسترده خيمهء فرماندهى راند و پس از طى مسافتى از آن فرود آمد ، آنگاه دو پشتى را برگزيد و آنها را به دو نيمه كرد و افسار اسب خود را از ميان آنها بگذرانيد و محكم نمود !
پس در حالى كه كمر نيزهء خود را در دست مىفشرد ، و سنان آن را بر فرشها و بالشتها ، و پشتىها تيكه مىداد ، و با فشار در آنها فرو مىكرد قدم پيش گذاشت !
در اين سير و حركت هيچ فرش و بالشتى از آسيب سنان نيزهء ربعى در امان نماند ! هرچه را كه در سر راه خود مىيافت ، از هم مىدريد و مىشكافت و سوراخ مىكرد تا اينكه به تخت رستم ، سرفرماندهى سپاه پارس نزديك گرديد . در آنهنگام مأموران جلويش را گرفتند ، او نيز همانجا بر زمين نشست ، و سنان نيزهاش را محكم در فرش گسترده در سراپرده فرو برد و ! ! . . . [ تا آنجا كه مىگويد ] :
روز ديگر ايرانيان به سعد پيغام دادند كه همان مرد روز گذشته را نزد ايشان بفرستد . اما سعد در اين نوبت « حذيفة بن محصن » را فرستاد .
حذيفه ، در رفتن به سراپردهء رستم ، رفتار ربعى را همچنان موبه مو تكرار كرد و . . . سومين روز ايرانيا از سعد خواستند تا مردى ديگر معرفى كند كه اينبار « مغيرة بن شعبه » را فرستادند . . . [ تا آخر داستان ] !
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٥٥