سجستان بيرون آمدند و تا بغرچه رفتند مردم آن ناحيت را بعقيدت خود دعوت كردند و آنان بپذيرفتند و آن مذهب تاكنون در آن نواحى باقى مانده است و اكنون فرق بسيارى شدهاند .
طرائفيان اسحاقيان حماقيان عابديان يونانيان سورميان هيصميان « 1 » همه اين طوايف خدا را جسم دانند و جوهر پندارند و محل حوادث شمارند و جهت و مكان ثابت كنند جز آنكه عابديّه پنداشتهاند كه بعد ما بين خدا و عرش متناهى بود و هيصميان آن بعد را غير متناهى گويند و نيز در فروع عقايد گفتارهاى عجيب شگفتآميز دارند و شعار كار ايشان بر نيرنگسازى و تقدّس بازى و تزوير و زهدفروشى و سالوسى است و ابو عبد اللّه كرام را تصانيف بسيارست جز آنكه مملو از
هامش
( 1 ) شهرستانى شماره اين فرق را به دوازده رسانده و مشهورترين آنها در اينجا ذكر شدهاند و فخر رازى عقايد خرافى آنها را گاهى به شيعه نسبت داده بويژه مؤمن طاق را نام برده و شيطان خوانده .بيچاره دلم كه در هواى چو توئى است * فخرم نه بس آنك خاكپاى چو توئى استدر مجلس بندهاى و من بنده خجل * كاين مجلس بينوا نه جاى چو توئى استمشغول هوا ترا كجا بشناسد * خود كيست كه عقل از هوا بشناسداين كار ببازوى تن خاكى نيست * هم نور تو باشد كه ترا بشناسدامروز ببر ز آنج ترا پيوندست * كانها همه بر پاى تو فردا بند استسودى طلب از عمر كه سرمايهى عمر * روزى چندست و كس نداند چندستندا آمد بجان از جان اسرار * كزين ويرانه دل بركن بيكبارتو بودى عندليب گلشن جان * چو كركس چند دل بندى بمردارپريدى ز آشيان عزّ لاهوت * بزندان قفس گشتى گرفتارمگر كردى فراموش ارنه هرگز * كسى نگزيد گلشن را بگلزارنه آخر تو هماى اوج عرشى * سوى پستى فتادى سرنگونسارنداى ارجعى آمد ز بالا * نگشتى ز آن ندا از خواب بيدارمقام اصل تو دار القرارست * كه دنيا سر بسر در دست و آزار