تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفه حكيم مؤمن يا تحفة المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 8

مساهمون:

ص٨
دفع كند ؟ ؟ هر چه به سبب قوه نافذه حاره بتحريك اجزاء لذاعه بمسامات كند مثل انجره مقرح آنچه بقوهء حرارت نافذه تفريق اجزاء عضو نموده أخلاط أو را به سبب حدت فاسد وواجب الدفع ساخته طبيعت دفع اجزاء فاسده كند مثل بلا در محمر آنچه به سبب حرارت جذابه جذب خون به ظاهر جلد كند مثل ضماد آنچه با خردل محترق هر چه بقوة ء نافذه تحليل اجزاء لطيفه ورطبه كرده احداث رمادية نمايد مثل فرفيون مفتت آنچه تفريق اجزاء خلط متحجر كند مثل زجاج محرق معفن هر رطوبت عضو را فاسد سازد به نوعي كه بدل ما تحيلل أو نتواند شد بدون احداث احراق وتا گل مانند زرنيخ مقوى هر چه تعذيل مزاج وقوام اعضا به حدى كند كه قبول ريختن فضول ننموده ممانعت تواند نمود خواه بالخاصيه باشد مثل كل مختوم يا به سبب تعديل مزاج باشد مانند روغن گلسرخ مفتجج هر چه در همه جهة بخلاف منضج وهاضم باشد مفرح هر چه روح حيواني ونفساني را منبسط ساخته تعديل مزاج أو كند وحرنرا رفع نمايد مثل شراب ؟ ؟ آنچه تحريك طبع به خواستن غذا كند مبهتى آنچه سبب توليد رياح لطيفه در مجارى اعصاب وعضلات اعضا تناسل گرديده محرك أو شود وباعث تكون مادهء منوى گردد مثل لبوب مدر آنچه اخراج مائية اغذيه وفضول سياله مانند بول وحيض وعرق وشير نمايد مسهل هر چه اخراج فضول اعضا از طريق امعا كند معرق آنچه به سبب تلطيف رطوبات محبسه تحت جلدي را از مسامات أو به ظاهر اخراج كند مقى هر چه اخراج فضول از مري كند ملين أعم از منضج ومزلق ومخرج ما في المعدة والامعا است مسكن هر چه أخلاط وروح را از حركت غير طبيعي باز دارد مطفى آنچه أخلاط حاره را كسر حدت نمايد مخدر آنچه تكثيف روح حساس كه نفساني باشد وروح محرك كه حيوانيست به نوعي كند كه مانع حس وحركت گردد مثل افيون وأكثر مخدرات سرد وخشك مىباشد مزلق هر چه ترطيب وتليين سطح عضو بحد لغزندگى كند تا آنچه در آن محبس باشد بحركت اوحركت نمايد مثل آلوى بخارا مجفف آنچه افناء رطوبات يا تقليل آنكند مانند سندروس مستدد آنچه به سبب كثافت وپيوست در مجارى محبس شده منع دفع مواد واجب الدفع كند مثل سفيداب يا به سبب لزوجه باعث تسديد كرد ومانند لعابها مغزى آنچه بالفعل يا بس بوده در أو رطوبت لزجه بوده كه سبب حبس سيلان مواد كرد ومثل آهك شسته معطش آنچه طبيعت را مشتاق ترويج سازد أعم از آنكه ترويج أو باآب شود مثل معده وجگر يا بهوا مثل دل وريه معطس هرچه بقوة نافذه تحريك مواد دباغى بجانب خيشوم كند وبه سبب دفع آن عطسه حادث گردد مصلح آنچه اصلاح مأكول ومشروب نمايد أعم از آنكه رفع ضرر آنكنند يا معاونت برفعل أو نمايد يا حفظ قوت يا كسر حدت أو كند يابدرقه بجهة وصول أو باعضا كرد وموسخ آنچه منع خشك شدن جراحت كند ورطوبت أو را زياد سازد ومثل موم روغن مدمل هر چه به سبب بتخيف وتكثيف رطوبت سطح جراجت را لزح وچسبنده كرده ودهن رخم را بهم آورده مانند دم الأخوين ملجم آنچه به سبب بتخفيف لطيف وتعديل مزاج خونيكه وارد موضع جراحت شود منعقد ساخته مستحيل بكوشت كند واو را نسبت اللحم نيز كوبند مسيخ نيمره وبا تفه مرادف است مايع آنچه ضد جامد باشد وسيلان كند ورقيق القوام باشد مزواة پراكنده مفرق بفتح أول وكسر ثالث تارك سرو در أثمار وگلها هر چه سر أو هموار نبوده زوايد داشته باشد مفرق گويند مععفف خميده وكج شده مضغ خائيدن چيزى همضوع هرچه را خائيده باشند مسبت آنچه خواب آورد وبامنوم مرادف است مگر هرجه بحق آورده ؟ ؟ ؟ را آنكه با تفريح باشد يا نباشد مضمضمه هر مايعى كه دردهن حركت دهند مروخ ماليدن چيزى براعضا مسوح آنچه در ماليدن آن بربدن بسيار مبالع در عضره كنند مبرود آنچه بسوهان خورد كرده باشند منخول آنچه پخته باشند منتن بدبو مصول آنچه در ششتن أو مبالغه كرده باشند محرق آنچه در سوختن بحدر مادية نرسد حرف والنون ناشف آنكه جذب رطوبت سياله كند أعم ازآنكه منافذ أو مرئى نباشد مثل آهك آب نديده يا مرئى باشد مثل اسفنج وناشف را قحل نيز نامند نجم نبات بيساق است نبطي در لغات مراد از لغة قومي است ودر ادويه مراد خود روئى كه گشته باشند نفاخ هرچه در أو رطوبت غريبه باشد وازحرارت بدني تحليل نيافته مستحيل برياح شده خواه در معده وامعاء مثل ميوها وخواه در عروق مثل مانند مغزيا وأكثر تخمها وقسم ثانيرا فعل تقوية باه است نفوخ آنچه از ادويه يابسه سائيده را پيمايع در بيني دمند نقوع ونقيع خيسانيدهء كه بخوشانيده صاف نموده استعمال كنند نشاره آنچه بسوهان ودم أره ريزه شده باشد نطول هرچه را جوشانيده وآب أو رابراعضا ريزند وپاشويه فتمى از اوست نشوق آنچه به بيني كشند حرف والواو وغرنعين معجمه زمين سخت وهن هستى روهى به سكون ها قبل ازيأ درد استخوان كه بدون تفرق اتصال باشد وشب جستن از جائى وثى گزنده وقود برافروختن آتش حرف والهاى باضم آنچه أعانت طبيعت بر طبخ وگذرانيد غذا وخلط كند وبه سبب قبول هضم أو شود مثل مصطى كه هش آنچه جرم اوست وريزنده باشد وباندك افشردن ريزه شود مثل صبر خوب وغاريقون هتك پاره شدن تشخيص ثالث در بيان ماهيت وكيفيت وخواص ادويه مفرده واغذيهء مفرده ومركبه وذكر مصلح وبدل وقدر شربت به ترتيب حروف وذكر أسامي ادويه بلغت يوناني وسريانى وعربي وفارسي وهندى وتركى وأمثال آن مخفى نمائد كه هر چه مجرب ديگر بلفظ گويند محربست يا مجرب ندانسته‌اند ادا مىشود وآنچه حقير تجربه نموده بلفظ مجربست مذكور مىسازد وهر دوائى أولا افعال كليهء أو بيان مىشود مثل آنكه مفتح است يار ادع است وأمثال آن تا آتار أو را منحصر به افعال مذكوره كه با فلان عمل مىكند ودر فلان مرض فلان اثر دارد ندانسته