« عمرو بن حمق » را طلبيد تا او را به شهادت رساند .
« عمرو بن حمق » با مردى از اصحاب حضرت على عليه السّلام به نام « زاهر » بسوى جزيره فرار كردند و هنگامى كه وارد وادى شدند ، شب هنگام مارى بر « عمرو » نيش زد و صبحگاهان در حالى كه از زهر آن حيوان بدنش ورم كرده بود خطاب به « زاهر » ، گفت : از كنار من دور شو ! چرا كه دوستم رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله به من اطلاع داده است كه جن و انس در ريختن خون من شريك خواهند بود ! و چارهاى نيست جز اينكه بايد كشته شوم و ( براى همين است كه ) ديشب در اين وادى به زخم نيش جن كه به شكل مار مجسّم شده بود مسموم گرديدم . در همين لحظه بود كه پيشانى اسبان سوارههائى كه در تعقيب « عمرو » بودند ، نمايان شد . « عمرو » به « زاهر » دستور داد تا خود را پنهان سازد .
و اشاره كرد : هنگامى كه به تيغ آنان كشته شدم ، سر مرا از بدنم جدا مىسازند و با خود مىبرند ! تو در اين هنگام از مخفيگاه بيرون آمده و جسد مرا دفن كن . « زاهر » گفت : حاضر نيستم بلكه پيشنهاد من اين است كه تا تير در تركش دارم با آنان مبارزه كنم و پس از آن ، همراه تو كشته شوم ؟ « عمرو » گفت : نه ! چنين نكن ، من به جبران آن هديه و توشهاى به تو مىدهم تا خدا از ناحيهء آن ، به تو خير مرحمت كند . و آن اينست كه آيت و نشانه بهشت ، محمد رسول الله صلَّى اللَّه عليه و آله است و علامت آن ، على بن ابيطالب عليه السّلام بنا به توصيه « عمرو بن حمق » ، « زاهر » در محلى مخفى شد و طولى نكشيد مأموران « معاويه » فرا رسيدند و « عمرو » را بدان حال و با بدن ورم شده ، دستگير كردند . يكى از آنها كه مرد گندم گونى بود از اسب فرود آمد و سر « عمرو » را بريد . آنگاه جسدش را در همان قتلگاه نهادند و رفتند . اين نخستين سرى بود كه در اسلام بريده شد و به معرض ديد مردم مسلمان گذاشته شد . پس از بازگشتن آنها ، « زاهر » از مخفيگاه بيرون آمد و جسد « عمرو » را دفن كرد .
« ابن عساكر » اين حديث را روايت مىكند
.
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 522
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٥٢٢