تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
شهر خويش بيرون آمديم . راه را گم كرديم و در مسير خود با مردى روبرو شديم كه او سه بار به ما حمله كرد و در هر حمله‌اى ، بيشتر از صد مرد ما را كشت تا اينكه بيش از سى تن باقى نمانديم . از وى امان خواستيم . به ما امان داد . در اين حال دانستيم كه او على بن ابيطالب عليه السّلام است . او ما را نزد پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله برد و در حالى كه حضرت رسول مشغول تقسيم غنائم بدر بود ، مرا به على بن ابيطالب عليه السّلام بخشيد و من ملازم او بودم . در يكى از روزها ، از حضرتش درخواست كردم تا به من اجازه بدهد تا به ملاقات زن و فرزندم بروم . حضرت على عليه السّلام تقاضاى مرا پذيرفت و من به شهر خود رهسپار شدم . پس از قتل « عثمان » بازگشتم و باز هم خدمتكارى آن حضرت را به عهده گرفتم و ركاب دار آن حضرت بودم . در يكى از روزها ، مركب آن حضرت بر من لگد زد ، بطورى كه سرم شكست و خون جارى شد . حضرت على عليه السّلام دست بر سر من كشيد و فرمود : اى اشج ( سر شكسته ) ! خداى تعالى عمر طولانى به تو ارزانى فرمايد .
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 192 | سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي / محمد باقر ساعدى