بيزاريم ؛ بنابراين كسى كه مىخواهد از خدا و رسول بيزار شود ، از على بيزارى جويد ! و اضافه فرمود : اينك گروهى كه حاضرند و سخن مرا مىشنوند ، به آنان كه غائباند ، ابلاغ نمايند . سپس به على عليه السّلام فرمود : در محل خود قرار بگير و اطمينان داشته باش آنچه را كه بيان كردم ، از خود نگفتم ، بلكه حقيقتى بود كه خداى تعالى آن را به تو ارزانى داشته است .
[ الامامة و السّياسة ابن قتيبه ص 97 ] مىگويد : « عبد الله بن ابى محجن ثقفى » پيش « معاويه » رفت . « معاويه » پرسيد : از كجا مىآئى ؟ در پاسخ گفت : يا امير المؤمنين ( معاويه ) ! از نزد انسانى كودن و ترسو و بخيل يعنى از نزد پسر « ابو طالب » مىآيم ! ! « معاويه » گفت : تو را به خدا سوگند ! آيا به گفتهء خودت متوجهى كه چه مىگوئى ؟ به خدا سوگند ! هرگاه زبانهاى مردم را گرد آوردند و زبان واحدى تشكيل بدهند ، زبان على به تنهائى پاسخگوى همهء آنها خواهد بود ! و اين كه گفتى ، على ترسو است ، مادرت به عزايت بنشيند ! آيا دلاورى را سراغ دارى كه با على بجنگد و از دست او جان سالم به در برد ؟ ! و اين كه گفتى ، على بخيل است ، به خدا قسم مىخورم كه اگر دو خانه در اختيار على عليه السّلام باشد كه يكى طلا ، و ديگر مملوّ از كاه باشد ، على خانه پر از طلا را به نيازمندان مىبخشد ! پسر « ابو محجن » كه اين ستايشها را از زبان « معاويه » شنيد ، پرسيد : پس چرا با او نبرد مىكنى ؟
« معاويه » كه پاسخى نداشت ، گفت : به خاطر خونخواهى « عثمان » ! ! !
[ الرياض النضرة محبّ طبرى 2 / 225 ] در روايت است : مردى از « ابن عباس » ، پرسيد : آيا على عليه السّلام خودش هم در روز صفّين شمشير مىزد ؟ « ابن عباس » پاسخ داد : به خدا سوگند ! مردى را مانند على عليه السّلام نديدهام كه خود را بدون هيچ هراسى در معرض نابودى قرار دهد . آرى ، على عليه السّلام را در آن روز از نزديك مشاهده كردم ، در حالى كه كلاه خودى بر سر نداشت شمشير از نيام كشيد و با مردى كه خود را به زره آراسته بود ، جنگيد و او را كشت .
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 190
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص١٩٠