لا تعجلنّ فقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز
ذو نبهة و بصيرة و الصّدق منجى كلّ فائز
انّى لا رجوا ان اقيم عليك نائحة العجائز
من ضربة نجلاء يبقى ذكرها عند الهزاهز
؛ اى عمرو ! شتاب مكن و فرياد مزن كه شخص توانا و نيرومندى مىآيد تا فرياد تو را پاسخ دهد ؛ او مردى است مشهور و زيرك و بينا و راستگو كه هر فرد رستگار را ، از گرفتارى رها مىسازد ؛ من اميدوارم از ضربت بىسابقهاى كه بر تو وارد مىآورم ، زنان كهنسال بر مرگ تو نوحه سرائى كنند و از ياد اين مصيبت هميشه پيشآمد و ناراحتى ، در دل آنها برقرار باشد ! « عمرو » پرسيد : تو كيستى ؟ فرمود : پسر « عبد مناف » ، على بن ابيطالبم .
« عمرو » گفت : اى برادرزاده ! آيا از عموهايت كسى نبود كه از تو بزرگتر باشد ! بهتر آنست از مبارزهء با من منصرف شوى ؛ به خاطر اينكه نمىخواهم خون تو را بريزم ! حضرت على عليه السّلام در پاسخ او فرمود : ليكن ، به خدا سوگند ! كه من در ريختن خون تو كراهتى ندارم . « عمرو » خشمگين شد و از اسبش به زير آمد و شمشير آتش بارش را از نيام كشيد و با همهء غضبناكى كه داشت بسوى حضرت على عليه السّلام حمله كرد . حضرت على عليه السّلام سپر روى سر گرفت و شمشير « عمرو » سپر حضرت على عليه السّلام را دو نيمه كرد و شمشيرش از كلاه خو حضرتش گذشت و فرق شريف حضرتش را شكافت . حضرت على عليه السّلام چابكى كرد شمشيرى بر پشت گردنش زد و او را به زمين افكند و از افتادن او بر روى زمين ، گرد و غبارى برخاست و اين هنگام صدا به تكبير بلند كرد ! حضرت رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله صداى تكبير على عليه السّلام را شنيد و دانست كه حضرت على عليه السّلام ، « عمرو » را از پاى درآورده است ( تا آنجا كه مىگويد ) چون على عليه السّلام از كشتن « عمرو » فراغت يافت ، و با روئى برافروخته نزد رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله بازگشت ، « عمر خطَّاب » به على عليه السّلام گفت : چرا زره او را از تنش