از همسرش خديجه دختر عبد اللَّه بن الحسين ع نقل شده ميگفت هيچ گاه اتفاق نيفتاد محمد جامهء بپوشد و از خانه بيرون رود و با همان لباس بازگردد و عادتش آن بود هر روز يك گوسفند براى ميهمانان خود ذبح ميكرد .
محمد سال صد و نود و نه در مكه عليه مأمون قيام كرد و زيديه جاروديه با وى همداستان شدند عيسى جلودى از جانب مأمون براى سركوبى آنان مأموريت يافت و بالاخره جمعيت آنان را متفرق ساخت و محمد را اسير كرده پيش مأمون فرستاد .
چون حضور مأمون باريافت مأمون ، مقدمش را گرامى داشته و او را نزديك خود نشانيد و صله و جايزهء مناسبى به او داد و با مأمون در خراسان بسر ميبرد و با بنى عمش سوار ميشد و مأمون كارهائى از او متحمل ميشد كه هيچ سلطانى از رعيت خود نظير آنها را تحمل نميكرد .
گويند مأمون حاضر نميشد به بيند محمد با عدهء از طالبيها كه سال دويست بر وى خروج كرده سوار شوند به همين جهت توقيعى خطاب بنامبردگان صادر كرد « از اين تاريخ به بعد همراه با محمد سوار نشده بلكه با عبد اللَّه الحسين سوار شويد » نامبردگان امتناع كرده و به خانه نشستند ، مأمون بار ديگر توقيعى صادر كرده گفت با هر كه ميخواهيد سوار شويد آنها همه مانند پيش همراه محمد سوار ميشدند و به دربار مأمون ميرفتند و چون او بازمىگشت آنها نيز با وى باز ميگرديدند .
موسى بن سلمه گفته به محمد خبر دادند غلامان ذو الرياستين هيزمهائى كه غلامان تو خريده .
گرفتند و آنها را زدند ، محمد متأثر شده دو تا برد پوشيده و چند چوب دست بزرگ با خود برداشته رجز ميخواند كه مرگ از زندگانى با ذلت بهتر است و گروهى با وى همراه بودند محمد هيزمها را از غلامان
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 556
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٥٦