نميشايد زنان را سخت گفتن * ببد گفتن جزاى بدشنفتن
( 1 ) پسر زياد كه پاسخ صحيحى نداشت دهان نحس خود گشوده گفت خداى متعال دل مرا از كشتن سركشان و عاصيان خاندان تو شفا داد زينب از شنيدن اين گفته سخت ناراحت شد چنانچه سراپاى او را آتش زد و شروع كرد بگريستن و فرمود اى بيحيا بجان خودم سوگند بزرگ مرا شهيد كردى و پردهء عزت و آبروى مرا دريدى و شاخهء بارور مرا جدا نمودى و اصل مرا از بن برانداختى و هر گاه از چنين امر خطيرى كه اساس آسمان و زمين را بلرزه درآورد شفا پيدا كردى چنانست كه ميگوئى شفا يافتهء .
پسر زياد كه اين بار هم با سخنان درشت و در عين حال اندوهآور روبرو شد گفت اين زن سخن پرداز است و پدر او هم سرايندهء سخنپردازى بود .
زينب فرمود زن را با سخنپردازى چه مناسبت من علاوه بر اين مأموريت و كار ديگرى دارم كه بايد بانجام آن بپردازم :
زنان را با سخنسنجى چكار است * مرا اينسان سخن گفتن شعار است
ليكن بيحيائى و خونريزى تو كار مرا به جائى رسانيد كه بايد آتش درونى خود را بدين وسيله خاموش بسازم .
در آن هنگام على بن الحسين ع را در برابر آن سفاك آورده پرسيد تو كيستى ؟ ! فرمود من على ابن الحسينم گفت على بن الحسين كه در پيكار با ما كشته شد و خدا او را از پاى درآورد . فرمود آن شير بيشهء شجاعت كه شربت شهادت نوشيد برادر من على ع بود كه او را بر خلاف انتظار تو مردم شهيد كردند نه خدا . پسر زياد گفت چنان نيست كه ميگوئى بلكه خدا او را كشت حضرت سجاد ع اين آيه را تلاوت فرمود كه مردمان را در هنگام فرارسيدن مرگشان ميميراند .
پسر زياد خشمگين شده گفت شگفتا هنوز آن جرأت و توانائى در تو باقى مانده كه پاسخ مرا بدهى و گفته مرا زير پا بيندازى اينك بيائيد او را برده و گردن بزنيد .