( 1 ) آنگاه جلوس فرمود و آن عده را باتفاق جوان پدر مرده بحضور طلبيد ، پيشآمد را از آن جوان سؤال كرد او به نحوى كه عرض كرده دوباره تكرار نمود و ميگريست و ميگفت يا امير المؤمنين من اين عده را متهم بقتل پدرم ميدانم زيرا ايشان با حيله پدرم را به مسافرت بردند و چشم طمع بماليه او داشتند .
حضرت امير از آن عده قضيه مزبور را بازخواست كرد آنها بطورى كه به شريح گفته بودند به اطلاع رسانيدند پدر اين مرد مرد و ماليهاى پس از خود باقى نگذارد .
على ع به صورت آنان نظرى كرده فرمود چه گمان ميكنيد بخيالتان من از رفتارى كه با پدر اين جوان نمودهايد بىخبرم اگر چنانست كه شما گمان كردهايد بايستى بسيار بىبضاعت باشم آنگاه دستور داد آنان را از يك ديگر جدا سازند حسب الامر هر يك از آنها را در كنار يكى از ستونهاى مسجد برقرار داشتند .
على ع به عبيد اللَّه ابو رافع كه آن روز كاتب آن جناب بود فرمود اينجا بهنشين سپس يكى از آنها را خوانده فرمود آهسته بگو كدام روز بهمراه پدر اين جوان از خانه بيرون رفته و عزم سفر كرديد گفت در فلان روز حضرت به عبيد اللَّه فرمود بنويس سپس پرسيد كدام ماه بود گفت فلان ماه آن را هم نوشت سؤال كرد كدام سال بود گفت فلان سال همه اينها را عبيد اللَّه مينوشت پرسيد بچه بيمارى درگذشت گفت بفلان بيمارى پرسيد در كدام منزل مرگ او اتفاق افتاد گفت در فلان منزل پرسيد چه كسى او را غسل داده و كفن كرد گفت فلانى پرسيد كفن او را از چه قرار داديد گفت با فلان پارچه پرسيد چه كسى بر او نماز گزارد گفت فلانى پرسيد چه كسى او را وارد قبر ساخت گفت فلان كس ( 2 ) و عبيد اللَّه تمام اعترافات ويرا مينوشت چون
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 204
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٠٤