راهنمايى كند ، اما متوجه غيبت هدهد شد . سليمان از اين امر سخت ناراحت شد و سوگند ياد كرد كه او را به سختى شكنجه دهد و يا ذبحش نمايد ، مگر اينكه دليل روشنى براى غيبت خود بياورد و خود را تبرئه سازد و عذر خويش را موجه گرداند تا از كيفر رها شود .
اما هدهد غيبت كوتاهى كرده بود و پس از لحظاتى بازگشت و براى تواضع نسبت به سليمان سر و دم خود را پايين آورد . سپس درحالىكه از غضب سليمان بيم داشت نزد او شتافت و براى جلب رضايت او گفت : من بر موضوعى واقف شدهام كه تو از آن اطلاعى ندارى و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن احاطه پيدا كند . من رازى را كشف كردهام كه موضوع آن بر شما پوشيده مانده است .
اين خبر ، تا حدودى از ناراحتى سليمان كاست و شوق و علاقهاى در او بوجود آورد . سپس سليمان از هدهد خواست كه هرچه زودتر داستان خود را بهطور مشروح بيان كند و دليل و عذر خود را روشن سازد .
هدهد گفت : من در مملكت سبأ زنى را ديدم كه حكومت آن ديار را در اختيار خود دارد . وى از هر نعمتى برخوردار و داراى دستگاهى عريض و تختى عظيم است ، ولى شيطان در آنها نفوذ كرده و بر آن قوم مسلط گشته و چشم و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است . من ملكه و قوم او را ديدم كه بر خورشيد سجده مىكنند . من از مشاهده اين منظره سخت ناراحت شدم و كار آنها مرا به وحشت انداخت . زيرا اين قوم با اين قدرت و شوكت سزاوار و شايسته است خدايى را بپرستند كه از راز دلها و افكار آگاه است و او يگانه معبود و صاحب عرش عظيم است .
نامه سليمان عليه السّلام به بلقيس
سليمان از اين خبر جالب دچار حيرت و تعجب شد و تصميم به پىگيرى خبر هدهد گرفت ، لذا گفت : من دربارهء اين خبر تحقيق و صحت آن را بررسى مىكنم اگر حقيقت همان است كه بيان كردى ، اين نامه را نزد سران قوم سبأ ببر و به آنان برسان ، سپس در كنارى بايست و نظر آنان را جويا شو .