روزى پيغمبر خدا ، برخوردار از شكوه و جلال سلطنت به همراه عدهاى از جن و انس و پرندگان در حركت بود تا به سرزمين عسقلان و وادى مورچگان رسيد . يكى از مورچگان كه شكوه و جلال سليمان و سپاهيانش را ديد به وحشت افتاد و ترسيد كه مورچگان زير دست و پاى لشكر سليمان لگدكوب شوند ، لذا دستور داد ، كه به لانههاى خويش پناه ببرند تا سليمان و يارانش بدون توجه شما را پايمال نكنند .
سليمان عليه السّلام سخن مور را شنيد و مقصود او را دريافت ، لذا به سخن مور لبخندى زد و خنده او به اين جهت بود كه خدا نيروى درك سخن مور را به او عطا كرده است و بعلاوه از سخن مورچگان كه بر رسالت سليمان واقف بودند و مىدانستند كه پيغمبر خدا بيهوده مخلوق او را نمىكشد در تعجب بود .
پيغمبر خدا از پروردگار خويش درخواست كرد كه وسيلهء شكرگزارى وى را فراهم و توفيق اعمال شايسته را به وى عطا كند و راه هدايت را همواره فراروى او قرار دهد و آنگاه كه وفات يافت او را با بندگان صالح خود محشور سازد .
سليمان و بلقيس
سليمان پيغمبر به فكر بناى بيت المقدس در سرزمين شام بود تا اسباب عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد . سليمان عليه السّلام ساختمان اين بنا را به پايان رساند و آنگاه كه از احداث اين بناى رفيع و باشكوه فارغ شد . دلش آرام و فكرش آسوده شد ، سپس به قصد انجام فريضه الهى حج بهمراه اطرافيان و گروه زيادى كه آماده زيارت خانه خدا بودند ، عازم سرزمين مكه شد .
سليمان پيغمبر چون به آن سرزمين رسيد در آن اقامت گزيد و عبادت و نذر خود را به پايان رسانيد ، سپس آماده حركت شد و سرزمين حرم را به قصد يمن ترك و وارد صنعا شد ، در آنجا با سختى و مشقت به جستجوى آب پرداخت و در اين راه چشمهها ، چاهها و زمينهاى زيادى را كاوش كرد ولى به مقصود خود دست نيافت و سرانجام براى نيل به مقصود متوجه پرندگان شد .
سليمان كه از يافتن آب مأيوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب