سليمان گفت : بايد گوسفندها را به صاحبان كشتزار بدهند تا از شير و پشم و نتايج آنها بهرهبردارى كند و زمين را به صاحب گوسفندان بدهند تا به آبادى آن بپردازد ، تا چون به صورت اول بازگشت ، سپس زمين را بدهند و گوسفندها را بازگيرند و بدين طريق ضرر و غرامتى به هيچيك نخواهد رسيد و اين حكمت به عدالت نزديكتر و از جهت قضاوت صحيحتر و بهتر است .
اين قضاوت ، مطلعى شد بر نبوغ و استعداد سليمان تا در آينده به شايستگى سلطنت و نبوت داود عليه السّلام را ادامه دهد .
سليمان و برادران رياستطلب
پس از چهل سال سلطنت و نبوت ، داود عليه السّلام فرزند خود سليمان را آماده ساخت تا پس از وى حكومت مردم را در دست گيرد . سليمان در آن زمان نوجوانى بود كه هنوز سرد و گرم دنيا را نچشيده بود ، ولى قدرت و درايت سلطنت و رهبرى مردم را به خوبى دارد ، از طرفى آبيشالوم برادر بزرگتر سليمان كه از مادر ديگرى بود ، با ولايتعهدى سليمان موافق نيست و در صدد ايجاد اختلاف و شورش در بين مردم برمىآيد .
آبيشالوم ساليان متمادى نسبت به بنى اسرائيل لطف و مهربانى داشت ، بين آنان قضاوت مىكرد ، امورشان را اصلاح و آنان را اطراف خويش جمع مىكرد و همواره در فكر آيندهاى بود كه براى خود تصور كرده بود .
كار آبيشالوم در دستگاه داود بالا گرفت ، به حدى كه وى درب منزل داود مىايستاد تا حوايج حاجتمندان را برآورد . او شخصا در اين كار دخالت مىكرد ، تا بر تمام بنى اسرائيل منت و نفوذى داشته باشد و از حمايت آنها برخوردار باشد .
آنگاه كه آبيشالوم موقعيت را مناسب ديد و از حمايت بنى اسرائيل مطمئن شد از پدر خود داود اجازه خواست كه به جدون برود تا به نذرى كه در اين مكان نموده ، وفا كند . سپس كارآگاهان خود را در ميان اسباط بنى اسرائيل فرستاد و به آنان ابلاغ كرد كه هرگاه صداى شيپور اجتماع را شنيديد بسوى من بشتابيد و سلطنت را براى من اعلام نماييد ، كه اين كار براى شما بهتر و سودمندتر خواهد بود .