ماندن ) و غيبت ( عدم حضور ) مىشود ، ما با اين حواس مقيد و متعلق به ماده ، محسوسات برزخى ، سيماى مردگان و صداى انان را درك نمىنماييم ، بدنشان را لمس نمىكنيم ، بوى انها را استشمام نمىنماييم ، طعام انان را نمىچشيم .
بر خلاف زمانى كه يا از روى اضطرار ، يا به صورت اختيارى ، مثلا از طريق خواب ، مرگ ، يا . . . از اين تعلقات رها مىشويم كه در اين صورت اين امور را ادراك مىنماييم . ازاينرو بديهى است كه خداوند متعال ، مجرد از ماده ملكى است و به ان تعلقى ندارد .
از سوى ديگر ، از آنجا كه تعلق به ماده برزخى نيز مانع ادراك عوالم ماوراى طبيعت ، نظير عالم ملكوت مثالى و . . . مىشود ، وقتى كه با اين ماده نيز قطع ارتباط كنيم ، از حس مقيد و مطلق به عالم خيال سير مىكنيم و از طريق ان ( خيال ) ، عالم مثال را ادراك مىنماييم . واضح است كه خداوند تعالى از ماده برزخى نيز مجرد است و با ان تعلقى ندارد .
علاوه بر اين از آنجا كه عالم مثال ، مقدر است و تقدير ( اندازهمند بودن ) ، موجب غيبت و احتجاب مىشود ، ازاينرو هرگاه از حالت تقدر رها شويم ، نسبت به امور فراتر از مقدرات علم پيدا مىكنيم . مانند وهم كه به دليل مجرد بودن از تقدر ، امور موجود در عقل را ادراك مىكند يا مانند نفس كه امور موجود در عقل را به صورت جزئى ادراك مىنمايد . واضح است كه خداوند متعال با تقدر نيز تعلق و ارتباطى ندارد .
از اين گذشته عالم عقول نيز محدد به حدود عقلى هستند و تحدد موجب احتجاب از مطلقى مىشود كه هيچ حدى ندارد . به همين خاطر عقل از مشيت مطلق و وجود مطلق در حجاب مىماند و به خاطر همين احتجاب مبتنى بر تحديد ، ان را ادراك نمىنمايد . درحالىكه خداوند متعال از تحدد برى است .
ماهيت « 1 » حق همان انيت « * 1 » او است .
هامش
( 1 ) . ماهيت) ytiddiuQ (: چيزى است كه توسط ان به سؤال از چيستى شىء پاسخ داده مىشود و شيئيت شىء به ان است و فى نفسه نه معدوم است ، نه موجود ، نه كلى ، نه جزئى ، نه خاص ، و نه عام .
( * 1 ) . انيت : وجود و تحقق . يعنى ذات أو حتى در ذهن هم قابل تحليل به تحقيق و تحقق ، به موجود و وجود نيست ، بلكه أو تحقق محض و وجود محض است .