خداى من به من آموخته است زيرا كه من آيين گروهى كه به خدا بىايمان و به آخرت كافرند ترك گفتم ،
و از آيين پدرانم ابراهيم خليل و اسحاق و يعقوب ( كه دين توحيد و خداپرستى است ) پيروى كردم و در آيين ما هرگز نبايد چيزى با خدا شريك گردانيم ( و احدى را مؤثّرتر در كار آفرينش دانيم ) اين توحيد و يگانگى به خدا فضل و عطاى خدا است بر ما و بر همه مردم ليكن اكثر مردمان شكر اين عطا را بجا نمىآورند .
اى دو رفيق زندان من ( از شما مىپرسم ) آيا خدايان متفرّق بىحقيقت ( مانند فراعنه و غيره ) بهتر در نظام خلقت مؤثّرند يا خداى يكتاى قاهر و غالب بر همه قواى عالم وجود ؟
و ( بدانيد كه ) آنچه را از غير خدا مىپرستيد اسماى بىحقيقت و الفاظ بىمعنا است كه شما خودتان و پدرانتان ساختهايد هيچ نشان خالقيّت و كمترين اثر الهيّت در آن خدايان باطل ننهاده است و همه بىاثرند و تنها حكمفرماى عالم وجود خداست و به شما بندگان امر فرموده است كه جز آن ذات يكتا كسى را نپرستيد اين آيين محكم است ليكن اكثر مردم از جهالت بر اين حقيقت آگه نيستند .
تفسير
ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ
هنگامى كه زن عزيز ديد كه بين مردم رسوا شده و به وصال يوسف نرسيده ، با نديمان و ياران مخصوصش به مشورت پرداخت و آنها چنين تدبير كردند كه : يوسف را به زندان بفرستند تا بين مردم اين مطلب كه