و چون اين مرحله را به دست آورد بايد استمداد از عنايت ربانيّه طلبيده آغاز سفر كند . [ 107 ] .
هامش
[ 107 ] - بدانكه اساطين معرفت از عرفاء شامخين سفرهاى الهيّه را به چهار سفر تقسيم نمودهاند . ملاصدراى شيرازى ( قدّه ) در اوّل كتاب « اسفار » ج 1 ص 13 گويد :
و اعلم انّ للسّلاك من العرفاء و الأولياء أسفارا أربعة :
أحدها السّفر من الخلق إلى الحقّ .
و ثانيها السّفر بالحقّ في الحقّ .
و السّفر الثّالث يقابل الأوّل لأنّه من الحقّ إلى الخلق بالحقّ .
و الرّابع يقابل الثانى من وجه لأنّه بالحقّ في الخلق .
و چون عشق و مستى در سلوك فقط در سفر اوّل است و در بقيّهء اسفار ديگر آن جوش و خروش نيست بلكه در بعضى از مراحل آن طمأنينه و سكينه و قرار است بنا بر اين شعر خواجه حافظ :
نگويمت كه همه ساله مىپرستى كن * سه ماه مىخور و نه ماه پارسا مىباش
راجع به نسبت اوّل است به سه سفر ديگر .
مرحوم حاجى سبزوارى « قدّه » در ص 18 از ج اوّل از اسفار در حاشيهء خود راجع به اين اسفار اربعه بيانى دارد كه ما حصل آن را در اينجا مىآوريم :
قال الشّيخ المحقّق كمال الدّين عبد الرزّاق الكاشى ( قدّه ) : السّفر هو توجّه القلب الى الحقّ تعالى ، و الأسفار أربعة :
الأوّل : هو السّير إلى الله من منازل النّفس إلى الوصول إلى الافق المبين ، و هو نهاية مقام القلب و مبدأ التّجليات الأسمائيّة .
الثانى : هو السيّر في الله بالاتّصال بصفاته و التّحقّق بأسمائه إلى الأفق الأعلى و نهاية الحضرة الواحديّة .
الثالث : هو الترقّى إلى عين الجمع و الحضرة الأحديّة و هو مقام قاب قوسين ما بقيت الاثنينيّة ، فاذا ارتفع فهو مقام « أو أدنى » ، و هو نهاية الولاية .
الرّابع : السّير بالله عن الله للتكميل و هو مقام البقاء بعد الفناء و الفرق بعد الجمع .
و سپس مرحوم سبزوارى ( قدّه ) براى مرتبهء احديّت و واحديّت و معناى قلب و روح و معناى عوالم سبعه در نزد عرفاء كه به تفسير او مقام طبع و نفس و قلب و روح و سرّ و خفىّ و اخفى است توضيحاتى داده است .
و در حاشيه ص 21 ج 1 از اسفار ، مقام فناء في الله را به مراتبى تقسيم نموده و به محو و طمس و محق مرتّب ساخته است و گويد : المحو فناء أفعال العبد في فعل الحقّ تعالى .
و الطَّمس فناء صفاته في صفته . و المحق فناء وجوده في وجوده . ليكن مرحوم آقا محمدرضا قمشه اى راجع به كيفيّت مراتب فناء به ترتيب ديگرى بيان كرده است . او در حاشيهء اسفار ج 1 ص 13 به بعد مطالبى دارد كه محصّلش اينست :
سفر اوّل كه از خلق به سوى حقّ است به رفع حجابهاى ظلمانيّه و نورانيّه است و حجب ظلمانيه متعلَّق به نفس و حجب نورانيّه متعلَّق به قلب و روح است كه بايد سالك از انوار قلبيّه و اضواء روحيّه بگذرد ، و از مقام نفس به قلب و از قلب به روح و از روح به مقصد اقصى حركت كند ، پس عوالم ميان سالك و حقيقت او سه عالم است و تمام حجابهائى كه در اخبار بيان شد يا در لسان بزرگان آمده همه راجع به اين سه حجابست .
وقتى اين سه حجاب برداشته شد و اين سه عالم يعنى نفس و قلب و روح طى شد سالك به مقام معرفت جمال حق مىرسد و ذات خود را در حق فانى مىكند و لذا اينجا را مقام فناء در ذات گويند و در اينجا سه مقام است : مقام سرّ و خفىّ و اخفى كه در سفر دوم مىباشد و گاهى در مقام روح به عقل تعبير كردهاند و نظرا إلى تفصيل شهود المعقولات ، مقام عقل را غير از روح گرفتهاند و بنا بر اين مجموع مقامات در سفر اول و دوم هفت مقام است : مقام نفس ، مقام قلب ، مقام عقل ، مقام روح ، مقام سرّ ، مقام خفىّ ، مقام اخفى .
و اين هفت مقام مراتب ولاء و بلاد عشق است كه مولوى رومى فرموده :
هفت شهر عشق را عطَّار گشت * ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
و چون سالك از مقام روح بگذرد و جمال حق بر او متجلَّى گردد و خود را در ذات حقّ فانى كند سفر اول او به پايان رسد و وجود او حقّانى مىگردد و محو بر او عارض مىشود و به مقام ولايت مىرسد و از موقف ذات كه مقام سرّ است شروع مىكند در سفر دوم و يك يك در كمالات سير مىكند تا آنكه جميع كمالات حق را مشاهده و خود را در تمام اسماء و صفات فانى مىبيند فبه يسمع و به يبصر و به يمشى و به يبطش .
و سرّ ، مقام فناء در ذات و خفىّ كه عالىتر است مقام فناء در صفات و اسماء و افعال است و مقام اخفى مقام فناء از دو فناء ذات و صفت است كه آخرين مرحلهء سفر ثانى است .
و ان شئت قلت : السّرّ فناء ذاته و هو منتهى السفر الاول و مبدأ السفر الثانى . و الخفاء هو الفناء في الالوهيّة . و الأخفى هو الفناء عن الفنائين فيتمّ دائرة الولاية و ينتهى السفر الثانى و ينقطع فناؤه و يأخذ في السفر الثالث .
پس سفر اوّل عبور از عالم ناسوت و ملكوت و جبروت ، و سفر دوّم عبور از عالم لاهوت است . اما سفر سوّم و سفر از حق به سوى خلق بالحق عالىتر از سفر دوّم است يعنى سكر و محو از بين مىرود و با وجود فناء در حقّ و فناء در صفات حقّ و فناء از فناء ، سالك در مقام افعال سلوك مىكند و با صحو تامّ باقى به بقاء حقّ مىگردد و تمام عوالم جبروت و ملكوت و ناسوت را بأعيانها و لوازمها مشاهده مىكند و از معارف ذات و صفات و افعال خبر مىدهد .
مرحوم حكيم علامه ميرزا حسن نورى فرزند حكيم الهى ملاعلى نورى در ص 16 و ص 17 از ج 1 اسفار در حاشيهء خود راجع به كيفيّت اسفار اربعه مطلبى ساده و در عين حال روشن و تا اندازه اى قابل فهم براى عامه بيان مىكند كه محصّلش اينست :
« انسان تا وقتى كه در سلوك علمى و نظرى قدم نگذارده است ، دائما مشاهدهء كثرت را مىكند و از مشاهدهء وحدت غافل است ، و كثرت در اين حال حاجب از وحدت است .
و چون سلوك علمى مىكند و از آثار به دنبال مؤثّر و از موجودات به دنبال صانع مىرود كثرات شيئا فشيئا مضمحل شده و تبديل به وحدت صرفهء حقّهء حقيقيّه مىگردد به طوريكه ابدا كثرت را نمىبيند و نظر به اعيان موجودات نمىكند و غير از وحدت چيزى مشاهده نمىنمايد ، در اين حال وحدت حاجب كثرت است و يستغرق في مشاهدتها عن مشاهدتها .
منزلهء اين منزل در سلوك حالى منزلهء سفر اوّل است براى سالك عارفى كه ملاصدرا در كتاب بيان فرموده ، و آن سفر از خلق است به سوى حقّ ، أى من الكثرة إلى الوحدة .
و زمانى كه به عالم وحدت رسيد و از مشاهدهء كثرت محجّب شد با سلوك علمى از ذات حق استدلال مىكند در اوصاف حقّ و اسمائه و افعاله مرتبة بعد مرتبة ، و اين مرتبه به منزلهء سفر دوّم است در سلوك حالى كه سفر في الحقّ است بالحقّ .
أمّا في الحق فلكون هذا السفر في صفات الحقّ و أسمائه و خواصّه . و أمّا كونه بالحقّ فلأنّ السالك حينئذ متحقّق بحقيقة الحقّ و خارج عن انّيّته و انّيّة جميع الكثرات و الأعيان فان فى ذاته و صفاته و اسمائه .
و در اينجا چه بسا صدر سالك منشرح گردد و عقده از زبانش گشوده شود و ملاحظهء وحدت را در كثرت و كثرت را در وحدت بنمايد و هيچيك از اين دو حاجب ديگرى نباشند و جامع هر دو نشأتين گردد ، و برزخ بين مقامين شود ، و قابليّت تعليم ناقصين را پيدا كند و مرشد ضعفاء العقول و النّفوس گردد .
و منزلهء اين مرتبه از سلوك حالى و عملى منزلهء سفر سوّم است كه از حقّ است به سوى خلق بالحقّ . و از اين مرحله يك مرحلهء بالاتر ديگرى نيز هست و بسيار ادقّ و اتقن و اكمل است از اين مرحله ، و آن استدلال از وجود حقّ و وجود غير حقّ به حقّ است به طورى كه در برهان ، واسطه براى وجود او و وجود غير او نباشد .
و اين را به برهان « لمّ » و طريقهء « صدّيقين » تسميه نمودهاند .
و اين مرتبه به منزلهء سفر چهارم است كه في الخلق است بالحقّ .
و همين طور كه ملاحظه مىشود ايشان بين ترقّيات علميّه و نظريّه در حكمت الهيّه و بين سير و تكامل مقامات عرفانيّهء عمليّه تنظير نموده و مراتب سلوك عملى اهل معرفت را به مراتب استدلالات برهانيّه بر وجود حقّ جلّ و عزّ تشبيه نمودهاند .
غالب ناله ها و زاريها و انقلابهاى سالكين راه خدا در سفر اوّل است كه جذبات الهيّه آنان را دريافته و به حريم قدس خود مىكشاند .
امّا در سفر دوّم متمحّض در تماشاى جمال احديّت در مظاهر عالم امكان است و شايد راجع به اين مقام باشد آنچه را كه حاج ملاهادى سبزوارى ( قدّه ) چنان كه در لغت نامهء دهخدا در جلد ( س ) ص 237 آمده سروده است :
شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست * منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست
ز فغانم زفراق رخ و زلفت به فغان * سگ كويت همه شب تا سحرى نيست كه نيست
نه همين از غم او سينهء ما صد چاك است * داغ او لاله صفت بر جگرى نيست كه نيست
موسئى نيست كه دعوىّ انا الحقّ شنود * ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست
چشم ما ديدهء خفّاش بود ورنه ترا * پرتو حسن به ديوار و درى نيست كه نيست
و شايد راجع به بعضى از مقامت سفر سوم و چهارم باشد آن فقراتى را كه سيّد اجلّ على بن طاووس رضوان الله عليه در كتاب « اقبال » از حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام روايت كرده كه در ذيل دعاى روز عرفه در عرفات به پيشگاه مقدّس حضرت احديّت عرضه داشتهاند و از جمله اينست :
الهى انّ اختلاف تدبيرك و سرعة طواء مقاديرك منعا عبادك العارفين بك عن السّكون إلى عطاء و اليأس منك في بلاء . . .
كيف يستدلّ عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك ؟ أيكون لغيرك من الظَّهور ما ليس لك ، حتّى يكون هو المظهر لك ؟ متى غبت حتّى تحتاج إلى دليل يدلّ عليك ؟ و متى بعدت حتّى تكون الآثار هي الَّتى توصل إليك ، عميت عين لا تراك عليها رقيبا و خسرت صفقة عبد لم تنل من حبّك نصيبا .