2 - فرو فرستد جبريل و فريشتكان را بوحى و فرمان خداى بر انكس كه خواهد از بندگان خويش كه : بيم كنيد مردمان را كه اوست كه نيست خدايى مگر من ، بترسيد از من *
3 - بيافريد آسمانها و زمين « 1 » براستى ، بزرگوارترست از آنچه
هامش
بقيه حاشيهء صفحهء قبل ننگرد ، مگر اين زن كه او كافرست و او را همان عذاب خواهد رسيدن كه ايشان را رسد .
پس چون از شب لختى بگذشت لوط برخاست و كسها را برگرفت و ببرد ، و جبرئيل بود تا وقت شبگير . چون وقت ببود جبرئيل بدان كنار شهر مؤتفكات برون آمد و پر به زمين فرو برد و آن شهر مؤتفكات از قعر زمين برداشت و بر آسمان برد تا آنجا كه فرشتگان آسمان آواز خروه آسمان شنيدند از دورى كه برده بود ، و نگونسار كرد تا آن هفت شهر هلاك شدند هر چه بودند از زن و مرد و پير و جوان ، و سنگ باريد بر ايشان سنگها بر آتش دوزخ تافته ، هر كه ازان شهرها بجايى رفته بود ازان سنگ تافته بيامد به آنجا كه آن كس بود و بر آن كس آمد تا همه هلاك شدند .
جبرئيل لوط را گفت چون برويد هيچ كس از شما باز پس منگريد . پس همى رفتند ، هر زمانى زن لوط باز مىنگريست تا سنگى نيز بر او آمد و او را نيز هلاك كرد . و اين آنست كه خداى گفت عز و جل :فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ . مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ .پس آبى سياه برآمد ازان زمين . و چنين گويند كه هنوز آن آب سياه آنجا است و تا قيامت باشد آنجا .
پس لوط عليه السلام بدان سر چاه قط شد و ابرهيم شاد شد . چون لوط را بديد و يك نيمه از خواستهء خويش لوط را بخشيد و او را بنزديك خويش بداشت تا هنگامى .
چنان كه گفت خداى عز و جل :فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فِيها مِنَ الْمُؤْمِنِينَ . فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ .گفت هر كه اندر ميان ايشان بودند از مؤمنان بيرون آورديم نيافتيم مگر يك خاندان كه اندرو مسلمان بودند . و اين لوط بود با فرزندان او كه بخداى عز و جل بگرويده بودند .
تمام شد قصهء هلاك شدن قوم لوط . بازگشتيم به قرآن .
( 1 ) - زمينها . ( خ )