جاودان اندو چشم ما هر سه تن كور كردهاند . پس مردمان بانگ اندر بستند كه اگر مهمانان را بما سپارى « 1 » و گرنه ما ترا و خان و مان ترا و اهل بيت ترا سنگ سار كنيم . لوط از حديث ايشان بشكوهيد و مرين مهمانان خويش را تهمت كرد بجادوى .
پس چون جبريل عليه السّلم بدانست كه لوط همىترسد نخواست كه وى را بدان ترس اندر بدارد ، زود بيرون آمد و خويشتن پيدا كرد و گفت :
إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ . لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طِينٍ
« 2 » .
چون لوط اين سخن بشنيد از شادى گفت كه هلاك كنيدشان . گفتند ايشان :
إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ، أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ ؟
« 3 » . گفتند وعده شب گير است ، و نه نزديك است شبگير ؟ پس لوط را گفتند :
فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ
« « 4 » » . گفتند تو با كسهاى خويش برو چون لختى از شب برود . پس لوط با زن [ و ] كودكان چون لختى از شب برفت ، وى بيرون رفت . و جبريل عليه السّلم بكنار آن شهرها بيرون رفت و پر به زمين فرو برد و از قعر زمين برداشت و به هوا بر برد و زير و زبر كرد و همه هلاك شدند ، و هر كه ازان شهرها رفته بود تافته سنگى از هوا بيامد و ايشان را هلاك كرد . و جبريل عليه السّلم لوط را گفته بود كه نگر هيچ كس از شما باز پس منگريد . و زن لوط چون برفت كافره بود باز پس همىنگريد سنگى تافته بيامد و او را هلاك كرد .
و لوط و كودكان سوى ابراهيم رفتند ، و ابراهيم يك نيمه از مال خويش به دو داد و او را بداشت نزديك خويش « 5 » .
هامش
( 1 ) - مهمانان ترا بما سپارى . ( صو . نا )
( 2 ) - الذاريات 32 - 31
( 3 ، 4 ) - هود ، 81
( 5 ) - هلاك قوم لوط و پايان داستان بدين عبارت است در نسخههاى :
بقيه حاشيه در صفحهء بعد