است ، تا متكامل شود . همچنين از آغاز تعلّق نفس به بدنش ، خلع و لبس در نفس ادامه دارد تا به حدّ بلوغ برسد . هر خلع از حالتى و رها شدن از صورتى مرگ ، و هر پوشش جديد و صورت تازهاى زندگى است . اين كمالجوئى دوگانه براى همه مشهود است و او را بعد از آن ، باز استكمال و استعلائى در جهت مراتب سعادت ، تنزّل ، در پستىهاى شقاوت وجود دارد . اين دو حالت ، به حسب نفس او خلع و لبس و در برزخهاى آخرت ، فوت و حيات ، است . اين دو حالت و لو براى همه مشهود نباشد ؛ شخص عالم با مقايسهء حالات بعد از بلوغ با حالات پيش از بلوغ بدان پى مىبرد ، چنان كه خداى تعالى فرموده است :
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ
« 1 » به تحقيق دانستيد ؛ آن آفرينش نخستين را ، پس چرا به ياد نمىآوريد ؟
هر خلع و لبس ، مرگ و زندگى است و اين خلع و لبس تا اعراف ادامه دارد و تفاوتى در مرگ اختيارى يا اضطرارى نيست . بعد از اعراف هم ترقّيات و تنزّلاتى هست كه ترقى آن زندگى اندر زندگى ، و تنزّلات آن ، مرگ اندر مرگ است .
مولوى « قدّس سرّه » از اين آيهء شريفه استنباط كرده ؛ به اصول و امّهات انواع مرگ و زندگى اصلى اشاره نموده است .
البته افراد موت و حيات لا يتناهى است چنان كه در محل خود محقق شده است كه حركت قطعى قابل تقسيم به بىنهايت است اين است فرمودهء مولانا در مثنوى :
از جمادى مردم و نامى شدم * وز نما مردم به حيوان سر زدم
هامش
( 1 ) واقعه - 62 .