پسر مهران بايد مرا تصديق كنى و گر نه فرمان در بارهء تو صادر ميكنم گفتم بپرس به خدا سوگند به تو دروغ نميگويم سپس گفت واى بر تو اين حنوط چيست ؟ با خودت چه ميگفتى تا اينجا ؟ سپس عرض كردم اى امير المؤمنين بهترين وسيله ى نجات راستگوئيست ترا خبر دهم به آنچه در دلم گذشته با خود چيزى نگفتم ، تا وقتى كه كفن پوشيدم با زن و فرزندانم وداع كردم وصيت نمودم چون ، سخن مرا شنيد و ثابت شد برايش راستى من گفت لا حولم و لا قوة الا با لله العلى العظيم .
چون لا حول و لاى او را شنيدم دل آرام گرفت ، ترسم رفت و آنچه كه از هيبت او بر من وارد شده بود رفت بعد گفت اى سليمان خبر ده مرا چند حديث ميتوانى در فضيلتهاى امير المؤمنين عليه السّلام روايت كنى ؟ گفتم ده هزار حديث گفت به خدا سوگند همانا دو حديث براى تو در فضيلت على بن ابى طالب بگويم بهترين حديثى باشد كه شنيده اى و روايت كرده اى ، يا مرا بشناسان و گر نه بايد از طرف من روايت كنى .
عرضكردم بلى يا امير المؤمنين گفت بلى من مدتى از بنى مروان بيمناك بودم شهرها برايم تنگ بود آرام و قرار نداشتم بهر شهرى كه وارد ميشدم با مردم آنجا بميل دلشان راه ميرفتم از طعام آنان بهره اى ميبردم هر گاه از آن شهر بيرون ميشدم زاد و توشه راه به من ميدادند تا بىخبر وارد شهر شام شدم عبائى بدوشم بود كه غير آن عبا مرا نمىپوشاند .
در آن ميان كه دور ميزدم ناگاه صداى اذان را در مسجدى شنيدم وارد آن مسجد شدم دو ركعت نماز خواندم نماز به پا شد و نماز
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 414
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٤١٤