عبد الله بن سلمه ميگويد : من با كسانى كه در جنگ جمل بودند حاضر بودم چون جنگ بپايان رسيد مادر آن جوان را ديدم بر فراز نعش پسرش ايستاده اشك ميريزد و ميگويد :
يا ربّ ان مسلما اتاهم
يتلو كتاب الله لا يخشاهم
( 1 ) يأمرهم بامر من والاهم
فخضبوا من دمه قناهم
( 2 ) و امه قائمة تراهم
تامرهم بالغى لا تنها هم ( 3 )
محمّد بن حنيفه گفت مردى يهودى به خدمت حضرت امير المؤمنين هنگام برگشتن از جنگ نهروان آمد و آن حضرت در مسجد كوفه نشسته بود سپس عرضكرد اى امير المؤمنين من ميخواهم پرسشى از چيزهائى بكنم كه جز پيامبر و جانشين پيامبر كسى آنها را نمىداند .
حضرت فرمود : اى برادر يهودى بپرس از هر چه براى تو پيش مىآيد گفت ما در كتاب ديدهايم كه همانا خداى عزّ و جل هر گاه پيامبرى را برانگيزاند به او وحى ميفرستد كه بجا بگذارد از اهل بيتش كسى كه جانشين اوست در ميان امتش بعد از خودش و از مردمان در باره ى او پيمانى ميگرفت كه هميشه بماند و به آن عمل بشود ميان امت پس از خودش .
هامش
( 1 ) پروردگارا اين مرد مسلم ايشان را به كتاب خدا بدون بيم از ايشان ميخواند .
( 2 ) آنان را بفرمان كسى كه دوست داشتند فرمان ميداد سپس نيزههاى آنان او را به خون كشيدند .
( 3 ) مادرش ايستاده آنان را ميديد كه شمشيرها بر سرش سايه افكنده ولى آنان را منع نميكرد .