تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
داود ما ترا خليفه در زمين قرار داديم چطور تو خودت را به اين اسم جا زدى و كى ترا به اين نام نامگذارى كرد آيا پيامبرت ترا به اين اسم نام گذاشت گفت نه ولى مردم راضى شدند و مرا زمامدار خود قرار دادند و جانشين پيامبر قرار دادند . نصرانى گفت پس تو خليفه ى مردمى نه خليفه پيامبرت تو ميگوئى كه همانا پيامبر بسوى من وصيتى نكرده ما در سيره ى پيامبران ديديم كه همانا خدا پيامبرى را مبعوث نمىكند مگر اينكه براى او وصى هست كه روز نيازمندى مردم بعلم و دانش آن پيامبر وصيت كند بوصيش كه مردم را از دانش پيامبر بىنياز كند . تو گمان ميكنى كه پيامبر وصى نداشته و به كسى وصيت نكرده آنچنان كه پيامبران وصيت كرده‌اند تو چيزهائى را ادعا مىكنى كه اهلش نيستى شما را نمىبينم مگر اينكه نبوت پيامبر را دور افكنديد سيره ى پيامبران ديگر را هم باطل نموديد در ميان مردم . سپس مرد جاثليق متوجه يارانش گرديد و گفت اينان مىگويند محمّد به نبوت برانگيخته نشده امر و كار او به زور بوده اگر محمّد پيامبر مىبود مسلم وصيت ميكرد آنچنان كه ساير پيامبران وصيت كرده‌اند اگر پيامبر مىبود مانند ساير پيامبران جانشينى معين ميكرد كه وارث علم و دانش او باشد ، در ميان اين مردم اثرى پيدا نكرديم از جانشينى پيامبر . بعد متوجه او گرديد و گفت اى پيرمرد تو اقرار كردى كه محمّد پيامبر است ولى به تو وصيت نكرده و ترا جانشين خويش قرار نداده همانا مردم به تو راضى شده‌اند اگر خدا راضى شد برضاى مردم