تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
خدا طلبى دارد يا وعده اى پيامبر به او داده بسوى ما بيايد چنين بود كه مردى مىآمد و همانا امير المؤمنين چيزى نداشت كه به او بدهد سپس عرض ميكرد پروردگار را قرض پيامبرت را بپرداز پس ميرسيد آنچه كه پيامبر وعده كرده بود از زير بساط بدون كم و زياد . ابو بكر بعمر گفت اين مرد وامهاى پيامبر را از زير بساط مىپردازد ميترسم تمام مردم بسوى او برگردند و ادعاى خلافت كند عمر بابى بكر گفت منادى تو هم فرياد مىزند همانا به زودى تو هم وامها را ميپردازى همچنان كه على مىپردازد . سپس منادى ابو بكر فرياد زد هر كس را طلب و وعده اى در پيش رسول خداست بگويد تا پرداخته شود سپس خدا عربى را بر او مسلط كرد و گفت وعده اى رسول خدا به من داده كه هشتاد ناقه ى سرخ مو چشم سياه و مهار دار با تمام بارش به من بدهد ابو بكر گفت فردا پيش ما بيا مرد عرب رفت ابو بكر بعمر گفت اين كار را ديدى تو مرا درين آزار و گرفتارى افكندى واى بر تو من از كجا بيست شتر بياورم آن هم با اين خصوصيات و نشانه‌ها تو جز اينكه ما را پيش مردم دروغگو معرفى كنى اراده ديگرى ندارى . عمر گفت اى ابا بكر درين جا حيله ايست كه ترا خلاص و رها مىكند ازين گرفتارى ابو بكر گفت آن حيله چيست ؟ عمر گفت ميگوئيم دليلت را بياور براى رسول خدا كه از آن حضرت طلب كارى تا بپردازيم طلب ترا چون فردا شد اعرابى آمد گفت من براى وعده ى ديروز آمدم ابو بكر و عمر گفتند دليلت را بياور كه از رسول خدا طلب كار هستى تا اينكه قرض آن حضرت بپردازم .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 140 | الحسن بن محمد الديلمي / عبد الحسين رضائي / رضائي / محمد باقر بهبودى