به او اطمينان داشت : به خدا سوگند آرزوى من جز آنچه را كه على عليه السّلام خبر داد نبود سپس از آنجا گريخت و بمعاويه پيوست و آنچه امير المؤمنين فرمود درست بود اين هم از نشانههاى امامت آن حضرت بود .
حارث اعور همدانى گفته است در كنار كوفه با امير المؤمنين بوديم ناگاه شيرى از بيابان رو آورد و ما كوچكى كرديم تا اينكه بسوى امير المؤمنين رسيد خودش را با كمال ذلت و پستى در مقابل آن حضرت افكند حضرت فرمود برگرد و وارد خانه ى هجرت من نشوى و از طرف من اين سخن را به تمام درندگان و آنها كه مرا فرمانبردارى ميكنند برسان كه هر گاه نافرمانى خدا را كنند و اطاعت مرا نكنند در ميان آنها حكم خواهم كرد .
حارث گفت تمام درندگان از كوفه و اطرافش دور شدند تا زمانى كه على عليه السّلام از جهان رفت و زياد بن ابيه روى كار آمد و ابى سفيان را بكوفه خواست چون وارد كوفه شد درندگان بر كوفه و اطراف چيره شدند بطورى كه بيشتر مردم را نابود كردند اين هم از نشانههاى امامت آن حضرت است .
و نيز از حارث اعور همدانى نقل شده كه روز جمعه اى امير المؤمنين عليه السّلام در مسجد كوفه سخنرانى ميكرد ناگاه يك افعى از طرف باب الفيل روى آورد كه سرش از سر شتر بزرگتر بود و به طرف منبر روانشد مردم از ترس در دو طرف مسجد پراكنده شدند افعى آمد تا آنكه بر فراز منبر شد خودش را كشاند به طرف گوش امير المؤمنين باذن و اجازه آن حضرت چيزى بگوشش گفت مدتى سر بگوشى كردند بعد از منبر فرود آمد و رفت از همان باب امير المؤمنين كه باب الفيل
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 138
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٣٨