برو پيش فرزندم سليمان داستان را براى او نقل كن زن خدمت سليمان آمد سليمان هم يك هزار درهم به او داد زن بسوى داود برگشت و او را خبر داد .
حضرت داود به آن زن فرمود : برگرد بسوى فرزندم بگو : من چيزى نميخواهم مگر اينكه مرا خبر دهى كه چرا باد جوهاى مرا ريخت و پراكنده كرد . سپس سليمان به آن زن فرمود : هزار درهم به تو دادم زن گفت : نخواهم گرفت . سليمان هم گرفت هزار درهم ديگر به او داد ، زن بسوى داود برگشت به او خبر داد . دوباره داود فرمود : برگرد بسوى سليمان و بگو : چيزى از تو نخواهم گرفت بلكه از خدا بخواه كه فرشته ى مأمور باد را حاضر كند و از او بپرسد چرا جوها را ريخته آيا باذن خدا اين كار را كرده يا بدون اجازه خدا اين عمل را انجام داده .
آن حضرت از خدا خواست كه آن فرشته حاضر شد و از جوهاى پيرزن پرسيد . فرشته گفت : باذن خدا گرفتيم زيرا كه تاجرى با حيواناتش در بيابان زاد و توشه ى آنها تمام شد ، نذر كرد اگر از زاد توشه ى كسى بتواند در آن بيابان استفاده كند يك سوم مالش را به او بدهد ، ما جوها را به تاجر داديم او و حيوانات خوردند بر او واجب شد كه بنذرش وفا كند حضرت سليمان تاجر را حاضر كرد و جريان را از او پرسيد او هم اقرار كرد دستور داد زن را حاضر كردند تاجر به آن زن گفت : يك سوم حيواناتم مال تو است قسمت تو سيصد و شصت هزار دينار مىشود مالم را دريافت كن .
داود فرمود : پسرم اگر كسى اراده دارد معامله سودمند كند
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 266
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٢٦٦