چنين بود و كبود چشم نيز بود . و گويند شيطان نيز بكر بكرين بود . شاعر دربارهء غلامى كه چنين بود گفته :
يا بكر بكرين و يا خلب الكبد * اصبحت منّى كذراع من عضد
يعنى : اى بكر بكرين ، و اى پوست پاره كبد تو براى من مانند آرنج هستى از بازو .
بكر الدّهر .
دوشيرهء روزگاران . ابراهيم بن العباس صولى گفته :
و ليلة من الليالى الغرّ * قابلت فيها بدرها ببدرى
لم تك غير شفق و فجر * حتّى تولّت و هى بكر الدّهر
يعنى : شبى از شبهاى مهتاب ، ماه تمام آسمان را با ماه تمام خود [ - معشوقم ] برابر هم يافتم از آغاز شب تا دميدن فجر با من بود و سرانجام در سپيده دم همچنان دوشيزه و پاكيزه از كنار من رفت .
بكر هبنّقة .
عرب گويد : هو اروى من بكر هبنّقة : فلان از شتر جوان هبنقّه نيز سيرابتر است . و نام هبنّقه ، يزيد بن ثروان بود كه در نادانى و گولى به دو مثل زنند . او شتر جوانى داشت همراه شترانى از آبشخور در مىآمدند در حالى كه سيراب شده بود و پيش از آن كه به علفزار برسد دوباره با شترانى كه وارد آبشخور مىشدند ، وارد مىشد ماجراى او در گولى و نادانى مثل گشت .
بكور الغراب .
عرب به سحرخيزى كلاغ مثل زند . دانشمندى گفته است : سحرخيزى و پرهيز و آميزش نهانى با جفت را از كلاغ بياموزيد .
به بزرگمهر گفتند به چه سبب بدين پايه رسيدى ؟ گفت چون كلاغ سحرخيز بودم و چون الاغ بردبار ، و چون خوك آزمند ، شاعر گفته :
لبسوا الدّجى لبس الغراب لريشه * و غدوا لحاجتهم بكور غراب
يعنى : تاريكى را بر خود كشيدند و پوشيدند همان سان كه كلاغ پرهايش را ، و بامدادان چون زاغان سحرخيز به سوى حاجات خود رفتند .
بلاغة جعفر .
گفتهاند كه : مردم چون دو پسر يحيى نديدهاند : فضل را در بخشندگى ، و